|
رضا
فرمند |
||
پیشگفتار «شعرهای قطبی»نگاهی
به تاریخ و
فرهنگ
گرینلند
در
پیشگفتار می
خوانید:
۱-
جغرافیای
گرینلند:
کوههای یخ / نور شمالی / گیاهان / جانوران / جمعیّت۲-
تاریخ
گرینلند:
خاستگاهِ اینوئیت ها / استقلال ۱، ۲ / سارقاق / فرهنگِ دُرسِت / فرهنگِ تووله / شمالنشینان / مومیایی های قیلاکتیسوق / سفرهای اکتشافی / دورهی شکارگران نهنگ / آغاز استعمار گرینلند / هانس اِگِده / اسکیموهای شرقی / اسکیموهای قطبی / کنود راسموسن /۳-
فرهنگ و
ابزارِ شکار:
زوبین
/ کایاک / کومهی
برفین /
سورتمه / سگِ
اسکیمویی /
جانوران شکاری: نهنگ / خوک / گرسنگی۴-
سازمان های
اجتماعی:
نقشِ مرد و زن در جامعهی اسکیمویی / همسرگزینی / تک همسر، چندزنی، و چند شویگی / سکس در میان اسکیموها / قرض گرفتن و عوض کردن زن۵-
تبهکاری و
کیفر:
نبرد با سرود / توپیلاق / افشاگری۶-
کیش:
مرگ و روح / زن و کیش / طلسم۷-
تاریخ نوین
گرینلند:
پایگاهِ
نظامی
آمریکا در
تووله /
خودگردانی /
استقلال
کامل / چند
نکته در بارهی
نوک
********************************************پیشگفتار
شعرهای قطبی
۱-
جغرافیای
گرینلند
گرینلند
با ۲۱۷۵۶۰۰
کیلومتر
مربع مساحت،
بزرگترین
جزیرهی
جهان است.با
این مساحت،
گرینلند از
مجموعهی
کشورهای
ایران و عراق
هم پهناورتر
است.گرینلند
با قطب شمال
همسایه است.
۸۵ درسدِ آن
پوشیده از
تودهی یخ (Ice
cap)
است.
این تودهی
یخ طیِ ۳-۲
میلیون سال
لایه لایه
روی هم
انباشته شده
است و قطر آن
در پارهای
جاها از سه
کیلومتر
بیشتر است؛
این بخش از
گرینلند
زیستپذیر (سکونتپذیر)
نیست. تنها آن
۱۵ درسدی که
خالی از یخ
است و بخش های
ساحلیِ
گرینلند را
تشکیل می
دهد، زیستپذیر
است
آب
و هوای سراسر
گرینلند
قطبیست: به
این معنا که
میانگین
دمای
گرمترین ماه
در آن منهای
۱۰ درجهی
سانتیگراد
است. البته
درجهی هوا
در سراسر
گرینلند
یکسان نیست.
در بخش های
شمالی، درجهی
هوا در
زمستان،
گاه، تا
منهای ۵۰
درجهی
سانتیگراد
پايین می آید.
موقعيت ویژهی
جغرافیاییِ
گرینلند-همسایگیاش
با قطبِ شمال
و دریای قطبی-
سبب می شود که
این سرزمین
در بیشتر ماههای
سال در
محاصرهی یخ
باشد که این
امر کشیرانی
را به شهرهای
آن با
دشواریهای
زیادی روبرو
می کند.برای
نمونه، به
سبب تراکم یخهایی
که از دریای
قطبی گسسته
و با جریان آب
به جنوب
شناور می
شوند، نمی
توان بیش از
دو یا سه هفته
در سال با
کشتی به شهر
آماسالیک (Ammassalik)
که در شرق
گرینلند
قرار دارد
سفر کرد؛ هر
چند در همین
دو سه هفته هم
آبراه باز
نیست و
کشتیران
باید به
یاریِ
هلیکوپتر از
لابهلای
یخپاره ها
مانور بدهد
تا بتواند
خودش را به
کرانهی شهر
برساند.
کوههای
یخ
کوهای
یخ از
رودخانهی
یخین که از
تودهی یخ
باستانی
سرچشمه می
گیرند، جدا
می شوند و با
جریان آب به
جنوب شناور
می شوند.
کوههای یخ که
بلندیِ پارهای
از آنها به سد
متر می رسد از
دیدنیترین
نماهای
طبیعت بی
مانند
گرینلند است.
با چشمِ
برهنه از دور
که نگاه شود
پارهای از
آنها به
اندازهی یک
خانه به نظر
می رسند؛ با
دوربین به
اندازهی یک
کاخ یا دژی
سفید؛ درازا
و پهنای
واقعیِ آنها
زمانی آشکار
ميشود که
قایق یا
کشتیی از
کنار آنها
بگذرد و
امکانِ
مقایسه به
وجود آید.
طبیعت
گرینلند
چنان گسترده
و چنان بی در-و-پیکر
است که چشم را
فریب می دهد:
یخکوهی که به
گمان در
فاصلهی ده
کیلومتریست،
در حقیقت
شاید سد
کیلومتر از
بیننده دور
باشد.
افزون
بر کوههای
یخ، یخپارههای
دیگری نیز بر
آب های
گرینلند
شناوراَند.
این یخپاره
ها از دریای
یخزدهی
قطبی جدا
میشوند. قطر
این یخپارهها
تا سه متر می
رسد؛
گرینلندی ها
به این
یخپاره ها «یخِ
بزرگ» می
گویند.
بخش
بزرگی از
گرینلند
دَرونِ مدار
قطبی قرار
دارد. دراین
بخش، خورشید
در تابستان
فرو نمی شود و
در زمستان بر
نمی آید. به
بیان دیگر،
در این بخش از
گرینلند
تقریبأ شش
ماه در سال شب
است و شش ماه
روز. به این شب
اینوئیت ها۱ «شبِ
بزرگ»۲ می
گویند.
نور
شمالی (northen lights)
یکی
دیگر از
پدیده های
شگفتانگیز
طبیعتِ
گرینلند،
پدیدار شدن
نور شمالی در
آسمان است.
این نور که بر
اثر برخوردِ
گازهای
خورشیدی با
حوزه های
مغناطیسی به
وجود می آید،
مانندِ
جوبارههایی
رنگارنگ در
آسمان
پدیدار
میگردد و با
شتاب به
اینسو و آنسو
روان می شود.
گرینلند،
روی هم رفته
سرزمینی
دَرَندشت و
صخرستانی ست.از
این روی،
رفتن از شهری
به شهر دیگر
از راه زمین
دشوار است.
میان شهرها
راه و جاده
کشیده نشده
است. تا همین
سد سال پیش
مردمانی که
در چهارگوشهی
آن زندگی می
کنند
هیچگونه
برخوردی با
هم نداشتهاند.
امروزه، رفت-و-آمد
میان شهرها
توسط کشتی،
هواپیما یا
هلیکوپتر
روی می دهد و
در بخش های
شمالی،
سورتمه هنوز
جایگاهاش
را به عنوان
یک وسیلهی
نقلیهی با
ارزش از دست
نداده است.
گیاهان
گرینلند،
آنگونه که در
فیلم های
مربوط به
اسکیموهای
قطبی دیده
می شود، همه
برف و یخ و
بوران نیست.
۵۰ گونه گل که
خودشان را با
آب و هوای
قطبی سازگار
کردهاند،
در گوشه و
کنار
گرینلند
یافت می شود.
در جنوب
گرینلند حتا
دامداری می
شود و گندم
کاشته می شود-هرچند
گندم به سبب
کوتاهیِ
تابستان
باید-و-شاید
به بار نمی
نشیند.
جانوران
جانوران
دریاییِ و
زمینی
بسیاری در
پیرامون قطب
و جود دارد.
البته تعداد
جانوران
زمینی به سبب
آب و هوای سرد
و دگرگون
شوندهی
قطبی کمتر از
جانوران
دریاییست.
گوزن شمالی،
گاو مشک، خرس
یخی(قطبی)،
روباه و
خرگوش قطبی
از پُر ارزشترین
پستاندران
زمینیِ
گرینلند به
شمار می روند.
و از جانوران
با ارزش
دریایی می
توان از
نهنگ،
کرگدنِ
قطبی،
شیرماهی،
ماهی، میگو،
و بالاتر ار
همه از خوکِ
آبی نام برد.گوشتِ
خوکِ آبی
خوراکِ ملی
گرینلندی
هاست و در
سیستم
غذاییِ آنان
جایگاهی
برابر و بلکه
بالاتر از
گوشتِ خوک
برای غربی ها
دارد
جمعیت
سرزمین
پهناور
گرینلند روی
هم رفته
نزدیک به ۵۴
هزار نفر
باشنده (جمعیت)
دارد. این
تعداد در چند
شهر و چندین
ماندگاه (روستا)
پراکندهاند.
نوک (Nuuk)
پایتختِ
گرینلند،
تنها ۱۳ هزار
نفر باشنده
دارد. ۲۵
درسدِ
باشندگانِ
گرینلند را
دانمارکی ها
تشکیل
میدهند.
شهرهای مهمِ
دیگر
گرینلند
عبارتاند
از آسیات (Asiaat
)، آماسالیک(Ammassalik)،
و قاقورتوق (Qaqortoq)
آسیات در
شمال
گرینلند
قرار دارد و
از سردترین
شهرهای
گرینلند به
شمار می رود.
برای رفتن به
پیرامون شهر
از سورتمه
استفاده می
شود.
آماسالیک در
کرانهی
شرقیِ
گرینلند
واقع است. در
بیشتر
ماههای سال،
این شهر
چنانکه گفته
شد، در
محاصرهی یخ
است.
قاقورتوق در
جنوب واقع
است و در
تابستان
سرسبز میشود.
۲-
تاریخ
گرینلند
خاستگاه
اینوئیت ها(اسکیموها)
در
پیرامون قطب
شمال(آلاسکا،
سیبری، و
گرینلند)
مردمانی
زندگی می
کنند که
بیشتراِشان
خودشان را
اینوئیت می
خوانند. شمار
کنونیِ
اينوئیت ها،
که در جهان به
اسکیمو
معروف شدهاند،
حدود سد هزار
نفر میباشد.
در بارهی
خاستگاهِ
اینوئیت ها،
پژوهش های
زیادی صورت
گرفته است.
اکنون بیشتر
اسکیمو پژوهان
بر این
باوراند که
اینوئیت
همانند
سرخپوستان
در واپسین
دورههای
عصر یخ،
زمانی که
قارهی آسیا
و آمریکا
یکپارچه
بوده است، آز
آسیا به
آمریکا
کوچیدهاند.
پرسشی
که هنوز بی
پاسخ مانده
است این است
که: چرا
اینوئیت ها
به شمالگان،
به زیستناپذیرترین
بخش زمین
کوچیدهاند؟
چرا آنان در
بخش های خوشآب
و هوای
آمریکا
نماندهاند؟
آیا کمبودِ
شکار، آنان
را به بخش های
قطبی کشاندهاست?
یا اینکه
آنان به گفتهی
قطبپژوهِ
دانمارکی
پیتر فروچن (Peter Freuchen)
از دستِ
سرخپوستان
گریختهاند.
به هر روی، در
اینکه
اینوئیت ها و
سرخپوستان
به هم دشمنی
می ورزیدهاند
کمتر تردیدی
می توان
داشت؛ چرا که
در اسطورههای
اینوئیت ها
سرخپوستان،
دشمن شمارهی
یک قلمداد
شدهاند ۳
تاریخ
گرینلند،
این جزیرهی
پهناور
قطبی، فراز و
نشیب های
شگفتانگیزی
داشته است.
انسان های
بسیاری در
طول تاریخ به
این سرزمین
کوچیدهاند.
پارهای از
این گروه ها
بر اثر
دگرگونیِ
ناگهانیِ آب
و هوا و سردتر
شدن آن یا
نابود شده
اند و یا به
جاهای دیگر
رفتهاند و
پارهای نیز
توانستهاند
خودشان را با
آب و هوای
قطبی سازگار
کنند. به جز
یکی از این
گروهها که
کشاورز و
اروپاییتبار(وایکینک)
بودند و در
تاریخ
گرینلند، «شمالنشینان»
خوانده
میشوند،
دیگرِ کوچنشینان
شکارگر و
اینوئیت (اسکیمو)
بودهاند. «شمال
نشینان»
سرانجامی غمانگیز
داشتند که در
جای خود به آن
خواهم
پرداخت.
استقلال
۱،2 ۴Independence
نخستین
نشانههای
حضور انسانی
در گرینلند
کم و بیش به
۴۵۰۰ سال پیش
بر می گردد.
درهمین
سالها گروهی
بزرگ از
اینوئیت ها
از آلاسکا به
حرکت در می
آیند و در
شمال و شمال
شرقیِ
گرینلند،
پیرامون
آبدرهّی
بزرگی که هم
اکنون
استقلال ۱
(۱
independence) نامیده می
شود سکونت می
کنند. این
گروه پس از
نزدیک به ۵۰۰
سال زندگی در
همسایگیِ
قطب از میان
می روند.
گفتنیست که
پس از ۴۰۰۰
سال آثار
زندگیِ این
گروه، به سبب
خشکی و سردیِ
آب و هوای
قطبی، دستنخورده
بجا مانده
است.یافته
های
باستانشناسی
نشانگر آن
است که این
گروه، روی هم
رفته، با
شکار گاو
مُشک زندگی
می کردهاند.
این گاو
پشمالو که
پیکری
باستانی و
پیشا-تاریخی
دارد هنوز در
شمال
گرینلند
یافت می شود.
این بخش
نزدیک به
هزار سال،
خالی از سکنه
می ماند تا
اینکه موج
دیگری از کوچنشنیان
از کانادا به
همین بخش می
آیند و
دُرُست در
زیستگاهِ
کوچگرانِ
پیشین خانهگزینی
می کنند.
فرهنگِ این
کوچنشنیان
به سبب
مانستگی
هایی که با
فرهنگ مردم
پیشین دارد،
فرهنگ
استقلال ۲ (independence
۲)
نامیده می
شود. این مردم
نیز سرانجام
به سرنوشت
کوچگرانِ
پیشین
گرفتار می
شوند و ۸۰۰
سال پیش از
زایش مسیح
ناپدید می
شوند.
سارقاق
(Sarqaq)
در
شمال غربیِ
گرینلند
روستایی
وجود دارد به
نام سارقاق.
در این روستا
اتراقگاههایی
یافته شدهاست
که کهنگیاِشان
به ۴۰۰۰ سال
پیش از زایش
مسیح می رسد.
یافتههای
باستانشناسی
نشان می دهد
که ابزارهای
شکار این
گروه- زوبین و
دیگر
ابزارهای
سنگی-
مانستگیهای
زیادی به
ابزار شکار
کوچگرانِ
نخستین به
گرینلند،
یعنی مردمِ
استقلال ۱ (Independence
1)
دارد. این
مردم نیز که
به نام
«مردم
سارقاق»
شناختهمی
شوند پس از
نزدیک به
هزار سال
زیستن در
کرانهی
غربیِ
گرینلند
ناپدید می
شوند
فرهنگ
دُرسِت ۲،۱ (Dorset
1,2)
دو
موجِ کوچنشینِ
دیگر از
شمالِ شرقیِ
کانادا به
گرینلند می
آیند. از
آنجائیکه
فرهنگِ این
دو گروه در
دماغهی
دُرسِت،
واقع در
جزیرهی
بافین (Baffin
Island)
شکل گرفته
است، از
فرهنگِ این
کوچنشینان
به نام
فرهنگِ
دُرسِت ۱ و
فرهنگ
دُرستِ ۲ یاد
می شود. مردم
دُرسِت ۱
نزدیک به ۵۰۰
سال پیش از
زایش مسیج در
شرق و غرب
گرینلند
خانهگزینی
می کنند و پس
از ۵۰۰ سال
پایداری در
آب و هوای
قطبی نابود
می شوند.
فرهنگِ
دُرستِ ۲
چند
سده پس از
نابودیِ
مردم دُرستِ
۱، از همان
منطقه کوچنشینان
دیگری به
گرینلند می
آیند که به
نام مردمِ
دُرسِت ۲
شناخته می
شوند. پژوهش
های باستانشناسی
نمایانگر آن
است که این
گروه سورتمه
داشتند و آن
را خودشان می
کشیدند. این
مردم هم باید
کم و بیش پس از
۹۰۰ سال
زندگی در
گرینلند
ناپدید شده
باشند؛ چرا
که هنگامی که
«شمالنشنیان»
اروپايیتبار
در پایانِ
هزارهی
یکمِ میلادی
به گرینلند
می کوچند،
نشانی از
آنان نمی
یابند.
فرهنگِ
تووله (Thule)
گرینلندی
های کنونی از
تبار
مردمانی
هستند که
فرهنگاشان
به نام «فرهنگ
تووله»
شناخته می
شود. تووله
منطقهایست
در شمال غربیِ
گرینلند. از
آنجائیکه
نشانههای
فرهنگ این
کوچگران،
نخست در
تووله یافته
شده است،
فرهنگاشان
به این نام
شناختهمی
شود، مگرنه
خود فرهنگ در
آلاسکا به
وجود آمده
است. یافتههای
باستانشناسی
نمودار آن
است که این
مردم دامنهی
شکار و
شکارگاهِاشان
را نسبت به
کوچندگان
پیشین گسترش
داده بودهاند:اینان
افزون بر
شکار گوزن
شمالی و گاو
مشک، به شکار
آبزیان و
پستانداران
دریايی چون
نهنگ نیز می
پرداختهاند.
جنانکه
دیده می شود
بسیاری از
کوچندگان به
گرینلند پس
از زمانی
زیستن در این
جزیرهی
قطبی از میان
رفتهاند.
باید به یاد
داشت که
هستیِ کوچنشینانِ
شکارگر با
دگرگونیِ آب
و هوا و
میزانِ
دستیابیِ
آنان به
شکار، که
تنها سرچشمهی
خوراکاشان
بود، پیوندی
تنگاتنگ
داشت.
یکی
از واپسین
موجهای
کوچگر به
گرینلند که
سرنوشت غمانگیزی
پیدا کردند، «شمالنشنیانِ»
اروپايیتبار
بودند.
سرگذشتِ
ناروشن «شمالنشینان»
یکی از
چیستانهای
تاریخ
گرینلند و
جهان به شمار
می رود.
«شمالنشینان»
در
سال ۹۸۲
میلادی یک
ایسلندی به
نام اِریکِ
قرمز (Erik
the Red) به سبب
آدمکُشی از
ایسلند
بیرون رانده
می شود. اریک
که از وجود
سرزمینی در
غربِ ایسلند
آگاهی هایی
داشت، به جای
رفتن به
جنوب، راهِ
غرب را در پیش
می گیرد و به
گرینلند می
رسد. وی به مدت
سه سال در
جنوب و جنوبِ
غربیِ
گرینلند، که
سرسبزترین
بخش جزیرهاست،
به سر می برد و
موقعیتِ
جغرافیاییِ
این بخش و
دیگر بخش ها
را به دقت
بررسی می کند.
اریک قرمز پس
از بازگشت به
ایسلند با آب
و تاب از
یافتن
سرزمینی
بسیار سبز و
خرّم سخن می
گوید و مردم
را به کوچیدن
به آنجا
دلگرم می کند.
نام گرینلند
که به معنای
سرزمین سبز
است از همان
زمان روی این
جزیره باقی
ماندهاست. ۵
در
سال ۹۸۵
میلادی، ۲۵
کشتی حامل
چندین
خانواده و
اسب و گاو و
گوسفند و همهی
ابزاری که
برای
کشاورزی
باستهست
رهسپار
گرینلند می
شوند. از این
کشتی ها تنها
نیمی دُرُست
به کرانهی
گرینلند می
رسند.
کشاورزان
ایسلندی در
سرسبزترین
بخشهای
جنوب و جنوبِ
گرینلند
خانهگزینی
می کنند. در
سالهای بعد،
گروهای
بیشتری به
این سرزمین
نویافته می
کوچند. می
گویند که پس
از چند سال
شمار
کشاورزان
اروپايیتبار
در گرینلند
تا ۵۰۰۰ نفر
افزایش
یافته بودهاست.
۶
به
دلایلی که
روشن نیست
شمالنشینان
پس از ۵۰۰ سال
زندگی در
گرینلند
ناپدید می
شوند و هنوز
هیچکس
بدرستی نمی
داند که چه بر
سرِ این مردم
آمدهاست. جز
چند کلیسا و
چند خانهی
ویران و
شماری
اسکلت، چیزی
از زندگیِ
این مردم به
جا نمانده
است.
در
بارهی علل
از میان
رفتنِ شمالنشینان
تئوریهایی
مطرح شده است:
پارهای بر
آناند که «شمالنشینان»
به سبب
نامساعد
بودن آب و هوا
نتوانستهاند
یک زندگی بر
پایهی
کشاورزی را
بنیان
گذارند. می
گویند که
آنان شاید
نتوانستهاند
علوفهی
زمستانیِ
لازم را برای
دامهایشان
فراهم کنند.این
تئوری
هوادارانی
دارد، چرا که
تابستان های
گرینلند
کوتاهاست و
کِشت، خوب به
بار نمی
نشیند. هم
اکنون در
همان جاهايی
که شمالنشینان
می زیستهاند
گوسفند
پرورش داده می
شود.
دامپروران
کنونی از
تلفاتی که بر
اثر درگرفتن
ناگهانیِ
بوران به دامها
وارد می آید
شکایت می
کنند:اینان
به هنگامِ
گرفتاری در
بوران نمی
توانند همهی
گوسفندان را
گردآوری
کنند و
بسیاری از
آنها بر اثر
بوران راهاشان
را گم می کنند
و سرانجام در
زیر برفِ
سنگین دفن می
شوند. تئوری
دیگری به
گسستن
پیوندِ شمالنشینان
و نوروژ
اشاره می کند.
ایسلند در آن
روزگار از
کُلُنیهای
نوروژ بودهاست؛
از این رو
شمالنشینان
که ایسلندیتبار
بودند
بسیاری از
نیازهایشان
را از راهِ
تماس با
نوروژ بر می
آوردهاند.
این تماس
برای زمانی
بلند به سبب
گرفتاری های
داخلیِ
نوروژ گسسته
شده بوده است.
پارهای
دیگر این
تئوری را پیش
می کشند که
شمالنشینان
را اینوئیتها،
که کم کم
دامنهی
شکارگاهاِشان
را در جنوب
گسترش می
دادهاند
تار و مار
کردهاند. بر
اساس افسانههای
معروف
ایسلندی و
روایت خود
اینوئیت ها
تماسهایی
میان پارهای
از اينوئیت
ها و شمالنشینان
روی دادهاست؛
ولی نشانی
استوار که
نمایانگر
کشاکش و نبرد
میان این دو
قوم باشد، در
دست نیست. یک
روایت از خود
اینوئیتها
بر آن است که
شمالنشینان
قربانیِ
راهزنان
دریایی شدهاند.
نظریهی
اپیدمی هم به
میان آمدهاست.
به هر روی،
علت یا علتهای
ناپدید شدنِ
شمالنشینان،
این
گرینلندیهای
اروپايیتبار،
هنوز روشن
نشده است و
سرگذشتاِشان
به صورت
چیستانی در
تاریخ
گرینلند و
جهان در آمده
است. واپسین
نشانی که از
زندگیِ شمالنشینان
خبر می دهد و
در تاریخ
گرینلند به
آن اشاره می
شود،
ازدواجیست
که در تاریخ
۱۴۱۰ میان
سیقرید (Sigrid) و توستین (Thostein)
در
یکی از
کلیساهای
آنجا به ثبت
رسیده است.
شمالنشینان،
طبق
برآوردهایی
که می شود،
باید نزدیک
به سال ۱۵۰۰
میلادی
یکسره از
میان رفته
باشند.
مومیایی
های
قیلاکتیسوق (Qilaktisoq)
در
سال ۱۹۷۲ چند
جوان شکارگر
گرینلندی در
روستایی به
نام
قیلاکتیسوق
در اوماناق (Ummannaq)،
که در شمال
غربیِ
گرینلند
قرار دارد،
کشفی هیجانانگیز
می کننند.
آنان در
شکافِ بزرگی
که با دقت با
تختهسنگهایی
پوشیده شده
بود، ۸ انسان
مومیایی شده-
۶ زن و دو کودک-
می یابند و به
سرعت یافتِ
خود را به
آگاهیِ
مقامات می
رسانند.
بررسی های
باستانشناسی
کهنگیِ
مومیایی ها
را نزدیک به
۵۰۰ سال
برآورد می
کند. به بیان
دیگر آنان
باید نزدیک
به سال ۱۴۷۰
از میان رفته
باشند.
مومیایی ها
که به سبب
سرما و خشکیِ
هوا به گونهی
شگفتآوری
دُرُست
ماندهاند،
آگاهی های
ارزندهای
از چگونگیِ
زندگیِ
اسکیموها در
دوران گذشته
به دست می
دهند. بررسیِ
پوشاک و
خوراکِ معدهی
مومیایی ها
نشانگر آن
است که خوراک
و پوشاک
اسکیموها در
طول ۵۰۰ سال
گذشته یکسان
ماندهاست.
در
پیوند با
یافت این
مومیایی ها
هنوز پُرسش
هایی بی پاسخ
مانده است:
چرا همهی
مومیایی ها
زن و کودک
هستند؟ در
۵۰۰ سال
گذشته چه بر
سر ماندگاهِ
این
اسکیموها
آمدهاست؟
پاسخ به این
پرسش ها هرچه
باشد، این
مومیایی ها
سمبولی از
زندگیِ
دشواریست
که اینوئیت
ها در
شمالگان
داشتهاند.
این مومیايی
ها هم اکنون
در موزهی
کشوری در نوک-
پایتختِ
گرینلندـ به
تماشای
همگانی
گذاشتته شدهاند.
سفرهای
اکتشافی
پس
از آنکه
کُلُمبوس،
دریانوردِ
اسپانیایی
در سال ۱۴۹۲
موفق به رفتن
به آمریکا می
شود و آنجا را
به اصطلاح
کشف می کند،
بازار
سفرهای
اکتشافی گرم
می شود.
نیروهای
دریاییِ
دوران برای
دستاندازی
به سرزمین
های تازه و
دستیابی به
ثروتهای
آنان به
رقابت با
یکدیگر بر می
خیزند. در این
راستا ملکه
الیزابت،
مارتین
فروبیشر
(Martin Frobisher)
دریانورد
انگلیسی را
در سال ۱۵۷۶
مأمور یافتن
راهی از شمال
به چین-
گذرگاه شمالباختری(North.west
passage)
می کند .
فروبیشر تا
آبهای
جنوبِ
گرینلند می
آید، ولی در
آنجا
سرگردان می
شود و نمی
تواند
مأموریتاش
را به انجام
برساند. پس از
وی در سال
۱۵۸۵
دریانوردِ
دیگری به نام
جان دِیویس
(John Davis)
برای انجام
همان
مأموریت
فرستاده می
شود. وی موفق
می شود که از
کرانهی
غربیِ
گرینلند
نقشهبرداری
کند و با
بومیان تماس
بگیرد.
پیدا
شدن سر و کلهی
انگیسی ها و
دیگر
دریانوردان
در آب های
گرینلند،
دانمارک را
که گرینلند
را بخشی از
قلمرو خود می
داند، نگران
می کند.
دانمارک که
پیشتر کوشش
های ناکامی
برای
دستیابی به
گرینلند
کرده بود،
دست به تلاش
های تازهای
برای
فرمانروایی
به این
سرزمین می
زند. در سال
۱۶۰۴،
پادشاه
دانمارک،کریستین
چهارم، (Christian
IV)
سه کشتیِ
اکتشافی را
به رهبریِ
جیمز هال
(James Hall) دریانوردِ انگیسی رهسپار گرینلند می کند. جیمز هال با موفقیت به گرینلند می رود و با اسکیموها تماس می گ |