|
رضا فرمند |
||
|
شعرهای قطبی
سرودهای برگزیده: اسکیمو/ آبسکوت ژرف و وهمآفرین/ تندبرف/ توفان سفید/ خرس قطبی سرودهای کهن اسکیمویی: سرودِ دخترِ تنها / سرودِ زن تنها / سرودِ فراوانی / سرودِ شکارگر گوزن / سرودِ نیایش / سرودِ بیشکاری / سرودِ شکارگر نومید / سرود شکارگر مرده * سرودهای دیگر: در گرینلند/ تاکوش / شیشهی مستی / گودال سکوت / رقص نایا / حلقهی ازدواج ----------------------------------------------------------------------
اسکيمو
اسکيمو با برف سرماپناه ساخت با پوست، درشکهی برفی و ليزی را در دشتهای سفيد چون مو توری به سورتمهاش بست.
۲ اسکيمو، رمز و راز طبيعت را در شمالگان گشود واژه های ناپديد هوا را ديد سطر های سفيدِ سرما را خواند سد کلمه، تنها از برف بيرون کشيد۱ و شعر شکنندهی يخ ها را در اقيانوس يخبسته ازبَر کرد.
۳ اسکيمو، خوکِ رموکِ و تيزگوشِ آبی را با کمين شکيبايش فريفت؛ فکرِ گوزن های کوچی را خواند و فرهتِ يگانهی نهنگان را از موج های دهشتآور دريا ربود.
۴ اسکيمو، چشمهايش را در بورانگاهان باز نگه داشت و با کاياکِ۲شگفتاش، شکارگاهِ بزرگِ دريا را گشود و چشمهايش را به قلبِ منظره ها برد.
۵ اسکيمو، به آهنگِ بوم...! بومِ...! بوران رقصيد هراسهايش را در چنگِ زمهريریِ سرما سرود کرد دلتنگیاش را در جشهای پُرهيجانِ «چراغکُشان» شُست و پُشتِ زمستانشبِ بزرگِ شمالی۳ را همپشتِ هم اينسان تا روشنای تابستان خم کرد.
۶ اسکيمو، زندگیاش را همانندِ جشنی بزرگ در سراسرِ سرماسرای قطب بر پا داشت و شامگاهان با تاپتاپِ تبوراک، چندان سرود خواند؛ چندان رقصيد تا شمالگان اين يخسرای پَرت و دَرَندشت به صدا و سرودِ آدمی خو کرد.
۱- در زبان اسکيمويی حدود سد کلمه برای حالتهای گوناگون برف و حدود ۲۵ کلمه برای حالتهای گوناگون يخ وجود دارد. ۲- Kayak، قايق پوستينِ اسکيمويی ۳-درونِ مدار قطبی، تقريبأ نيمی از سال شب است و نيمی روز.
********************** آبسکوتِ ژرف و وهمآفرین
آبسکوت ژرف و وهمآفرین برفسکوتِ افسونگر و بازی یخشیدهای هوشبَر کایاکرانِ تنها را ناگاه به ژرفکام آبهای سرد فرو می کشاند. ******************** تُندبرف
شهر برفپيچ ويژاويژ و فيرافيرِ هولناکِ کولاک و تازش تازيانههای هوا که بی هوا از همهسو فرود می آيد.
۲ با کند و کوبِ هولآوراش شهر کوچکِ مارا، بوران ناگهان به چنگ گرفت: پرچمهای خيس و سفيد و بزرگاشهمه جا می لرزند. ***************** توفانی سفید
توفانی سفید، گویی هزار جنگل تر را با خشم و خروش هولانگیزی بی امان به روی شهر می کوبد بوران نیست اینکه می وزد!
در راهِ کور و لیز، دمبدم قدمهایم را ربود و بارها چو فرفرهای پیچم داد و به برفاب جوی پرتم کرد بوران نیست اینکه می وزد!
خرس های خیساش به هر گوشه سر می زنند پنجره ها می لرزند و در های کیپ، تکان می خورد بوران نیست اینکه می وزد!
دیوهای سفید شمالیست که در هوای تاریکِ شهر میجنگند؛ و همدیگر را عریوکشان ناگهان به روی بامها می کوبند بوران نیست که می وزد!
دسامبر ۱۹۹۶، نوک ***************** خرس یخی
خرسِ سفیدِ یخی، شکارگرِ تنها مرزنشينِ آسمان و زمین جهان بلوریناش را گردنکشانه بو میکشد.
۲ با جُست و جوی دمادم و با خیزش و تازشِ برق آسایاش خرسِ سفیدِ یخی، یخابِ دریا را به خوکِ آبی تنگ می کند. ************************** سرودهای کهن اسکيمویی*
سرودِ کایاک ران
موجِ مهربانِ دریا! بازوانِ سرداَت را بر من مپیچ! من برای نبرد با تو نیامدهام. همسر جوان و فرزندم چشم به راه مناند اينسوی و آنسویام پرتاب نکن! واژگونام نکن! خستهام. کایاکام را شاید نتوانم برخیزانم! *** بادِ سختِ شمالگان! با دستهای بزرگات کوهههای یخاب را بر من نریز! من برای نبرد با تو نیامدهام! همسر جوان و فرزندم چشم به راه مناند اینسوی و آنسویام پرتاب نکن! کایاکام را شاید نتوانم بردارم! ******************** سرودِ دختر تنها
آی...جوانِ کایاکران! از هوای شمالگان نازکترم؛ از پوستِ خرسِ یخی گرمتر و نرمتر و از نهنگ، پُرکششتر و زیباتر؛ از دریاها بیا شکار بزرگ زندگیات منام جوانِ کایاکران! بیا و مرا با خود ببر! *** آی جوان کایاک ران! چراغپايی بی مانندم. پوستخایی ماهر؛ سوزنکاری تردست و سورتمهرانی بی همتا از دریاها بیا! شکار بزرگِ زندگیات منام جوانِ کایاکران! بیا و مرا با خود ببر! **************** سرودِ زن تنها
آی...شکارگران دلیر! کایاکرانانِ دریاشکن! یخنوردانِ سرماستیز! در این شبِ بزرگِ زمستانِ قطبی میخواهم دست در دستِ یکایکاتان بر یخهای ستبر و استوارِ دریا دیوانهوار برقصم.
آی...شکارگرانِ خسته! سوی من آیید وَ پیکرِ گرم و جوانام را سرودخوانان چون چراغی دست به دست بچَرخانید! ------------------------- سرودِ فراوانی
گلّه های گوزنِ شمالی چشماندازاَم را در این سرماسَرا بهار کرده است. از این همه فراوانی چرا نباید شادمان باشم؟
انبارِ بزرگِ خوراکام از گونه گونه شکار سرشار است و کومهی برفینام از سرودِ مهمانان دلپاکام آکنده!
با من بگو! از این همه فراوانی چرا نباید شادمان باشم؟ *************** سرودِ شکارگرِ گوزن
گوزنِ زیبا! گوزنِ پابلند! این سو بیا! تازهترینِ علف ها پیش پای من است!
گوزن زیبا! گوزنِ بادپا! این سو بیا! تازهترینِ علف ها پیشِ پای من است! ************** سرودِ نیایش
بانوی نرمدلِ دریا! پروردگارِ بزرگِ جانوران! اندامات را از روی مهر تکانی بده! راهِ جانوران را نبند!
بانوی نرمدلِ دریا! پروردگارِ بزرگِ جانوران لطفی کن! کاسههامان تهیست! *************** سرودِ بیشکاری
در سورتمهی خالیام این بار هم هراسِ بزرگی را به خانه می برم!
بر دریای یخبسته، کنار دَمِشگاهِ خوکِ دریایی سراسر شب، بی جنبشی چشم به راه شکار نشستم. افسوس! سرودِ شکاراَم جادو نکرد وَ انتظار بلنداَم بارور نشد.
در سورتمهی خالیام دردا! این بار هم هراس بزرگی را به خانه می برم! ******************** سرودِ شکاگر نومید
در یخابهای هراسانگیز جز موجهای بلند نمی بینم و در امیدم جز هول های سفید. شکارگری نوآموزم شگردِ شکار جانوران را خوب نمیدانم.
آی ...پرندگان دریایی! به من سرودی بیاموزید! سرودِ پُرشگونی که مرا در این زمستان یاری دهد.
شگفت و تماشایی چون نورهای شمالی همسری دارم و پاک چون باران نوزادی آرزوهایم به رنگِ خوابهای شماست پرندگان دریایی!
به من سرودی بیاموزید! سرودِ پُرشگونی که مرا در این زمستان یاری دهد! ******************** سرودِ شکارگر مرده
در این گور سنگی هنوز به روزهای بی شکار زندگیام می اندیشم:
به هراس های کوچک در تابستان ها و به هراس های بزرگ ر زمستان ها
در این گور سنگی هنوز به روزهای پُرهراسِ زندگیام می اندیشم!
*لحن و فضا و گاه درونمايهی پارهای از سرودهای این بخش تحت تاثیر سرودهای کهن اسکیمویی/اینوئیتی است. برای سرودن این بخش از کتاب زیر سود بردهام.
Colombo,John Robert Ed. Poems of the Inuit. Obsorn Press, Canada1981 ************************** در گرینلند
در گرینلند، زمان، بورانیست! و هر لحظه سرد و لغزندهست!
۲ در گرینلند، با طبیعت، آشنا شدم و با مردمانی به سادگیِ آب و پیچیدگیِ سکوت مردمانی که به آوازهایشان پناه برده بودند. و در صدای هم خود را گرم می کردند.
۳ در گرینلند زنانی دیدم که زندگیاشان خیس الکل بود. *****************
با بطری آبجویی زاده شدهست
اینجا سخنها مست است گامها مست است و هوا پُر از ترانههای
شکستهست * بار ويژهی گرینلندیها در نوک، پایتخت گرینلند **** شيشهی مستی
زنِ جوان هر بطری را چو پنجرهای می گشودو همانندِ پروانهای خود را پیدرپی به شيشهی مستی می زد.
************* گودال سکوت
در گودالِ ژرفِ سکوتاش ميانهی حلقهی بطریها مرد پُرآرزو، مچاله نشستهست و در پندارش از جرعهجرعه الکل پلّه پلّه بالا می رود. ************** رقص نایا*
رقصِ تندِ گرینلندی چه خوابگونه چه آرام می نماید وقتی که نایا میرقصد!
* Naja نامی اسکیمویی به معنای «خواهر کوچکتر بردار» *************** حلقهی ازدواچ
اندوهاش در خانهام پیچیدهست زنی که دستهای جوانش از وزش سئوال می لرزید زنی که «پرسیدن» نیاموخته بود؛ «نه» گفتن نمی دانست؛ و حلقهی ازدواجاش را نمی توانست از خشونتِ همسرش بیرون بیندازد. **************** ۱۹۹۸
|