|
زن
خانهبدوش |
رضا
فرمند |
|
|
زن
خانهبدوش، در
کنار صندلی
چرخدارش، به
زبالهای
کهنه میماند؛ و
چون چرکی از
پیادهرو
روان شدهاست. * از
دریچهی سکهای
با او همسخن
شدم: واژههایش
چو دستهگلی
زیبا بود؛ و
به هر کاخی،
کلیسایی میآمد؛ و
میتوانست
به آسانی با
هر جشنی
بیامیزد * در
پیادهرو دو
چشم درخشان،
با دانش دیدن دو
گوش هشیار با
دانش شنیدن یک
دل بزرگ، با
دانش تپیدن و
هزاران هزار
پرسش با
دانش جستن در
میان چرک و
شاش و مزبله
افتاد است! پاریس
ژوئیه ۲۰۰۶ |