خانه

با روزهای مرگ ساعدی

 رضا فرمند

 

 

در کافه‌‌ی کنار پرلاشز،

روبروی ساعدی می‌نشینم؛

راست به چشمهایش نگاه می‌کنم

و با خشمی نرم می‌گویم:

ول کن این الفبا را!

اول بیا و الفبای زندگی خود را سامان بده!

 

با پافشاری می‌گویم:

زبان را باید یاد بگیری!

تا بتوانی با واژه‌های‌ات به شهر بروی

تا زندگی‌ات اینجا، دستِ کم، دریچه‌ای داشته باشد.

زبان را نمی توانی که یاد نگیری! ‌توانی!

 

باز می گویم: مترو را هم باید بگیری!

مترو در پاریس، اعصاب حوصله‌است؛

دوست بزرگ وقت است؛

هر سه دقیقه پیش پای‌ات ترمز می کند

آنرا نمی توانی که یاد نگیری نمی توانی!

مترو را اگر یاد نگیری، وقت‌ات، سنگین می‌شود

و چون قپانی به دست و پای‌ات می‌پیچد:

در پاریس باشی و مترو را ندانی

به این می ماند که در طبقه‌ پنجم زیرزمینی باشی

و راهِ پله‌ها و آسانسور را ندانی.

باز می‌افزایم که: ساختمان مترو،

از ساختمان داستانی کوتاه ساده‌تر است؛

 اگر بخواهی، زود می‌توانی آنرا یاد بگیری!

*

ساعدی

چون غربتی فشرده به دور‌دست‌ها می‌نگرد

می بینم که با سکوت‌اش به من می‌گوید:

هر چه بکوشی، هرچه نازک شوی،

راز نیازها و واهمه‌های مرا در نخواهی یافت!

و آنگاه، ناگهان دوباره

سنگ و سکوت و گل می‌شود.

***

من چشم‌های نرم و فروتن‌ام را

از راه‌های گورستان برمی‌چینم

و از غلغله‌ی کافه برمی‌خیزم.

 

پاریس ۳۱ ژوئیه ۲۰۰۵