|
حادثه
در خطِ آبی دو |
رضا
فرمند |
|
|
و
سال به سال
خود را نمیشویند؛ و
خوراکی گرم
نمیخورند
چگونه زنده
میمانند؟ و
چگونه با
نگاههای
مهرباناشان،
بُنژور Bonjour
میگویند. دانیل
Daniel
را سالهاست
که در خیابان
دیدهام یا روی
نیمکت میخوابد؛
یا چشمهایش
را میمالد. یا
همینطور در
دورها به
خودش نگاه می
کند و
یا شاید در
دورها خواب
است؛ و
یا شاید فکر
می کند که در
تیمارستان
خیابان
بستریست. هیچگاه
هم از کسی
چیزی نمیخواهد. پایهی
هِرَمِ
پاریس آیا
دوزخ
فراموشی ست؟ * در
خطِ آبی
دو در ایستگاه
کُلُنل
فابین Colonel Fabien قطار،
ناگهان ترمز
کرد؛ و
نگاهها و
پرسشها روی
هم ریخت. کنجکاویها
به بیرون
پنجره نگاه
میکردند: شاید،
کسی دست به
خودکشی زده
باشد. و
بلندگوی
مترو، همان
دم، فریادش
به آسمان رفت. در
سمتِ چپ کوپه پارچهی
سیاه و کثیف و
مچالهای
تکان میخورد: دو
چشم خانهبدوشی
سیاهپوست،
به هیچ
آویخته ؛ و
جورابِ پای
راستش کش
آمده بود. مرد
کناری من با اشاره
به پایاش فریاد
می زد: Coupé ... ?
Coupé... ? (قطع شده...؟
قطع شده...؟)
زنی
که از آنجا می
گذشت انگار
که قدیسی را
دیده باشد به
رویاش خم شد و
دستِ نوازشی
به سر و رویاش
کشید. ما
در نگاههامان
مانده بودیم و
پرسشهای
تلخمان را می
جویدیم. * امدادگری
با قیچی
شلوار مرد را
میبرید و
همینکه داشت
به پایاش میرسید من
از مترو
بیرون آمدم. و
این حادثه را
اینک به
پیگال Pigalle آوردهام که
تواناست و
به سرنوشت
های سوخته خو
کرده است. * مرد،
با انگشتاناش،
شاید، دری را
زده باشد! بیگمان،
شلواری نو به
او میدهند؛ و
چندی در
پرسشهای نرم
روانپزشکی
بستریاش میکنند پیش
از آنکه
دوباره به بی
پناهی
خیابان
رهایش کنند. زنی
که می گریست
می گفت: بی
سرو سامانیاش
را، شاید
دیگر نمی
توانسته است
تاب آورد! پاریس
۳۱ ژوئیه
۲۰۰۵
|