|
شتاب |
رضا
فرمند |
|
|
شتاب
از زندگی پیش
افتاده است! * هر
چه میکنم
نمیتوانم
شتاب را اهلی
کنم؛ و
از نزدیکِ
نزدیک نگاهاش
کنم. شتاب
نمیگذارد
که خوب دیده
شود شتاب
نمیگذارد
که خوب
خوانده شود شتاب،
رام نمیشود * شتاب،
از پیشامدها
پیشی گرفته
است با
شتاب نمیتوان
همبال شد همیشه
تا نرسیدن
جلوتر است * شتاب،
با پرسشهایش
به زندگی
هجوم برده
است شتاب،
چشمهایت را
میدواند و
خستهات میکند شتاب،
واژههایت
را میدواند
و خستهات میکند * من
شتاب را در
چشم و گوشم
احساس میکنم و
در واژههایم
که ناگهان به
آنسوی
هشیاری پرت
میشوند همینکه
از خودم میافتم میبینم
که شتاب، چون
برق و باد
گذشته است. * واژههایم
را در شتاب میشویم و
روی شنهای
آیندهام
چیزی نمینویسم * شتاب
از زندگی پیش
افتاده است! ۱۵
آپریل ۲۰۰۷
|