من مسافرم به من دل نبند |
رضا فرمند |
|
|
همینکه راههایی از شعر، در این واژههای سخت کشیدهام کافیست! * گاهی مردی، زنی، زنگ شعرم را میزند و اگر نباشم سخنی نرم برایم پُست میکند و من آن سخن را زود به بستر میبرم و پس از چند بار هماغوشی در بانگ نقد میکنم تا سفرهای تازهای بروم و یا ناشری را با شعر مهربان کنم. * نازک شدهام! زود به ناشکیبایی پَرت میشوم راههای شعرم را چاپ میکنم و درهای آشنایی را میبندم؛ خسته شدهام! * در برابر زنی که با دل و آیندهاش به دیدارم میآید حس گناه میکنم:
«از این پس خوب است که به هنگام آشناییها بگویی که اهل زندگی نیستی!» یار پیشینام به من گفته بود. و من در گرینلند چنین کردم و به زنی که برهنهتر از حقیقت بود؛ نازکتر از عروس و از بورانهای سفید به دیدارم میآمد، گفتم:
«من مسافرم؛ به من دل نبند!»
و او رویام را بوسید و سکوت کرد؛ سپس رفت کنار پنجره، و روبروی آبدرّه مات ماند انگار کوهِ یخ ندیده بود! * در قطار، درون کوپهی آرامش، کنار مسافران مینشینم و مانند آنان بلیتام را به کانداکتور نشان میدهم بلیتِ همهی ناحیهها را خریدهام تا شعرم بیدغدغه بخوابد * سبُک شدهام دیگر چشم به راه کسی نیستم!
آپریل ۲۰۰۷
|