|
باغ شادی کپنهاک |
رضا فرمند |
|
|
باغ شادی کپنهاک با چرخ و فلکها و موسیقی شادش، بهار را جشن گرفته است! * در باغ شادی کپنهاک هیجانها برهنهاند و در قطارهای برقی، در چمدانهای گردان میچرخند و از برج بلند، جیغزنان خود را به زمین پرت میکنند * در باغ شادی کپنهاک کودکان با چشمهاشان میدوند و چون پرندگان گرسنه به شادمانی هجوم میبرند * در باغ شادی کپنهاک مردم از خُرد و کلان در هم تنیده میشوند؛ شعر میشوند. * در باغ شادی کپنهاک، زندگی، همیشه جوان، همیشه سرزنده است! * از ایوان بلند کافهای به آبگیر کوچک نگاه میکنم: هوا نوشیدنیست؛ بوسیدنیست؛ و برهنگیها بوی بهار میدهند اینجا زنان برهنگیاشان را هرجور که خواستهاند پوشیدهاند: یکی شانههای برهنهاش را پوشیده است یکی بازوان برهنهاش را پوشیده است یکی ناف برهنهاش را پوشیده استیکی ران برهنهاش را پوشیده است و یکی تنها لبخندش را پوشیده است و آزادی به همهاشان یکسان برازنده است * در قایقهای رکابی رنگی کودکان، گویی سوار جهان شدهاند هماینک! قایقرانی جوان نگاهِ پرسهزنم را لای پای برهنهاش بست و من چشم شرمگینام را لختی، میان کاعذ و آبجو گم کردم. * باغ شادی کپنهاک با چرخ و فلکها و موسیقی شادش، بهار را جشن گرفته است!
مارس ۲۰۰۷
|