|
*نگینه
های شعر
پابلو نرودا |
||
|
در
چشمانت شعله
های شامگاه
به هم می
آمیخت. (تو را
به یاد دارم) * آب
از کوچه های
خیس، پای
برهنه راه می
پوید. (زنبور
سفید) * گاه
چون یکی سکه پارهآفتابی
در دستانم
شعله می کشید (بار
دیگر از دست
دادهایم...) * از
آن دمی که
دوستت دارم
به هیچکس
ماننده
نیستی (هر
روز با نور
کائنات...) * و
من دوستت
دارم و
شادمانیام
آلوی دهانت
را گاز می زند
(همان) * می
خواهم با تو
آن کنم که
بهار با
درختان
گیلاس می کند (همان) * می
بینم که
چونان
لنگرهای
کهنه از یاد
رفتهام (اینجا
دوستت دارم) * زندگی
من از گرسنگی
بیهودهاش
فرسوده می
شود (همان) * همچو
دوردست،
هرچه بود فرو
دادهای (ترانهی
نومید) فلاخنانداز
شوریده: دلتنگی
من تو را زاده
است، عطش و
دلشوره و هول
من (ای جان...) * تو
راه منی (سرشار
از من شو) * من
راه تو خواهم
شد (همان) اشعار
ناخدا دست
های تو بر
سینهی من و
آنجا به سان
دو بال سفر
خود را به آخر
رساندند (دستهای
تو) * از
من بگیر نان
را، هوا را، نور
را، بهار را اما
لبخندت را
هرگز چرا
که می میرم
(لبخند تو) * ای
ساخته از همه
زرها همه
سیم ها، ساخته
از همه گندم
ها و
خاک ها ساخته
از آب، از
موج دریا، ساخته
برای بازوان
من، برای
بوسه های من برای
جان من. (بی
ثبات) * تمام
شب با تو
خوابیدم نزدیک
دریا، در
جزیره. وحشی
و شیرین بودی
میان لذت و
صدا میان
آتش و آب. (شب
در جزیره) * از
ژرفای
زندگانی تو بوسهات
را پذیرا شدم (همان) * در
این خطه از
پاهای تو تا
پیشانیات روان،
روان، روان، عمرم
سپری خواهد
شد (بی کرانگی) * میهن
من در چشمان
توست (زیبا) * ای
زیبا، سینه
هایت چون دو
ناناند پخته
از گل غله و
ماه و زرین (زیبا) * از
تهیگاه تو تا
ساق هایت سفری
طولانی می
خواهم من
کوچکترم از
حشرهای. (حشره) * وه،
چه خزهی غولآسائی! دهان
آتشفشانیست
این، گلی
سرخی است از
آتش نمناک (حشره) * عشق
من از عشق تو
آب می خورد (گر
فراموشم کنی) * من،
همچنان
خواهم رفت... زمین
را شیرین
خواهم ساخت به
هر آنکس کز
راه رسد ستارهای
خواهم بخشید (فراموشی) * و
صدایم بر
کرانهی همه
خشکی ها
شنیده می
شود، چرا
که صدای همه
است، صدای
آنها که
کلامی
نگفتند آنها
که آوازی
نخواندند و
امروز می
خوانند با
این دهان که
تو را می بوسد
(زندگانیها) * آه،
آری به یاد
دارم،... تمام
تنت را چون
دستی باز چون
خوشهای
سفید از ماه (نه
تنها آتش) * دستهای
من به لذت تو
برمی خورند (مرگ) * تمامی
عشق به عشق ما
فشرده می شود. تمامی
عشق به آغوش
ما ختم خواهد
شد (چکامه ها و
جوانه ها) * در
نام من بخسب،
همانگونه که
می خفتی (همان) دهان
من با دهان تو
یکی شده است (آواز
عروسی) * وزن
گلبرگی تو را
در آغوش می
کشم (همان) * در
قلبم بوسه
های تو می
زیند (نامهای
برای تو) صد
غزل عاشقانه ماتیلده،
ای نامت از
گیاه و سنگ و
شراب (غزل ۱) * آه،
بر من بتاز با
دهان سوزانت! (۱) * بگذار
در نام تو
برانم و
بیارامم (۱) * در
تهیگاه تو
دوباره
تمامی گندم
ها را به دست
خواهم سود (۵) * ای
یار، دیار
بوسه ها و
آتشفشان
هایم (۵) * در
آغوش تو به
آغوش می کشم
آنچه را که
هست (۸) * من
گرسنهی
دهان تو،
آوای تو،
گیسوان توام (۱۱) * این
زن کامل، سیب
جسمانی، ماه
گرم بوی
فشردهی
جلبک ها، گل و
نور سائیده (۱۲) * دوست
داشتن، سفریست
با آب و با
ستارگان (۱۲) * بوسه
به بوسه درمی
نوردم بیکرانهی
کوچک تو را (۱۲) * تو
فشردهای
چون نان و چوب... وزن
تو وزن
اقاقیاست،
وزن حبوبات
زرین (۱۲) * چشمان
تو با خواب من
بسته می شوند (۱۷) * زیبای
من، خنکاند
بوسه های تو
به سان
هندوانه ها (۲۵) * مرا
با بوسه هایت
رها کن (۲۱) * تو
میان آن
گیتاری بودی
که به تاریکی
ها لمس کردم و
چون دریای بیکران
به آواز آمد (۲۲) * بوسه
های تو خوشه
های شبنم
خوردهاند (۳۱) * تن
تو از آب ناب
است (۳۴) * برای
آنکه هرگز
باز نایستم
از دوست
داشتن تو زین
رو هنوز
دوستتندارم
(۴۴) * با
خواب خود
بیارام در
خواب من (۸۱) * و
تو فشرده بهمن
نابی چون
کهربای خفته (۸۱) * وقتی
مردم می
خواهم دستان
تو برچشمانم
باشد: نور
و گندم دست
های محبوبم
تو را می
خواهم، می
خواهم بار
دگر بگذرانم
بر خود خنکای
دو دست را و
احساس کنم
لطافتی را که
سرنوشت مرا
دگرگونه کرد (۸۹) * می
خواهم زنده
باشی آنگاه
که من، خفته
در انتظار توام می
خواهم گوشهای
تو بر باد گوش
نهند، به
سینه کشی
بوی دریا را
که با هم دوست
داشتیم و
همچنان پاگذاری
بر ماسهای
که پایمال
بود (۸۹) * دهان
تو روز من بود
و شب های خاکی
من و
پوست تو
جمهوری برپا
شده از بوسه
های من. * خانهی
شفافی که تو و
من ساختیم، همه
از بودن باز
ایستاد، همه
جز چشم های تو. * ما
را عمر چو
بارانی خشک
می پوشاند بیسرانجام
و خشک است
زمان (۹۱) * ای
کاش یکدیگر
را در زمان
نیافته
بودیم (۹۲) -------------------------------------- (1904-1973) Pablo Neruda برگرفته
از: چهار
مجموعه
پابلو نرودا.
انتشارات
نیلوفر،
۱۳۶۱ ترجمه:
فرهاد
غبرائی **************************** بلندی
های
ماچوپیچو
(۱۹۴۵) انبوهترین
تنهایی ها،
تنهایی شبان
ضیافت (۲) * انسان
چون خوشهای
ذرت فرسود (۳) * می
خواستم در
گشادهترین
هستی ها
شناور شوم در
گشادهترین
دهانهی
رودها (۴) * شهر
گردنفراز
صخره های
پلکانی... در
تو، چون در
میان دو خط
موازی گاهوارهی
آذرخش و
انسان در
تندباد
خاراگندی
تاب خورد (۶) * همه
چیز، جامه
ها، خزها و خم
ها واژگان،
شراب، نان همه
نیست گشته،
بر خاک فرو
ریخته! * با
من برخیز،
برادر، و
زاده شو! دستی
به سوی من آر،
از ژرفای
دلهرهی
فراخت. تو
از ژرفای
خرسنگ ها باز
نخواهی گشت. * از
سراسر زمین،
گرد آورید تمامی
لب های خاموش
ریخته بر خاک
را و
از ژرفا با من
سخن گوئید * بگذارید
بگریم، ساعت
ها، روزها،
سالها دوران
های کور، قرن
های نجومی. سکوتتان
را به من
دهید، آبتان
را، امیدتان
را ستیزتان
را به من
دهید،
پولادتان
را، آتشفشانتان
را تن
هاتان را بر
تنم
بگذارید،
چون آهنربا رگ
ها و دهانم را
از آن خود
کنید -------------------------------------- برگرفته
از: بلندی
های
ماچوپیچو.
پابلو نرودا ترجمه:
فرامرز
سلیمانی.
احمد کریمی
حکاک ************************* سرود
اعتراض
(۱۹۶۰) آنگاه
که شلیک
گلولهی
انسان شگفتی
ها را از میان
برداشت (اتفاق
می افتد) * آنان
سلاحی جز
پگاه
نداشتند (ستیز) * سرشار
از شگفتی
همچون حریقی
ناگهان (رفیق) * شعرهایم
چشمان سپیدهاند
(همان) * مردی
سرشار از
سرود، همچون
گیتارها (آزادی) * آه
چه اندازه
زمان بر
جبینم
انباشته شده
است (تاملاتی
در باره سیرا
مائسترا) * آه
چه بسیار
خون، چه
بسیار
تیرگی، چه
بسیار خون امشب
مرا به نام می
خوانند. (همان) * صدای
سکوت در
دوردست ها به
صدفی ناپدید
می ماند. (همان) * انسان
در سفر خویش
نخواهد
لغزید این
جنگافزار
رازآلوده
را دیگری
برخواهد
گرفت نوزائی
را انسان را
پایانی نیست. (همان) * بدینسان
از بلندای
این کوه دور
از شیلی و
بلندی هایش من
گذشتهام را
در جامی می
گیرم و
بر فراز
گسترهی خاک
بلند می کنم ------------------------------- برگرفته
از: سرود
اعتراض.
پابلو
نرودا، ۱۹۶۰ ترجمه:
فرامرز
سلیمانی،
احمد کریمی
حکاک **************************** دریا
و
شما می پرسید:
چرا شعر او سخن
از رویاها و
برگها نمی
گوید: و
از
آتشفشانهای
عظیم
سرزمینش؟ بیائید
و بر سنگفرشها
خون را
بنگرید بیايید
و بر سنگفرشها
خون را
بنگرید (نکتهای
چند را روشن
می کنم) * ذغالسنگ
کجا خفته بود پیش
از آنکه به
ظلمت خود
بیدار شود؟... پرندگان
برای مردن به
کجا می روند؟ و
چرا برگها
سبزند؟... ما
فقط می
توانیم
سوالها را
مطرح کنیم و
جان بسپاریم. (مگسها
به دهانی
بسته وارد می
شوند) * من
باید سختی آب
را حس کنم و
آنرا در جامی
ابدی گردآورم
(تعهد شاعر) * کلمه
در خون زاده
شد در
ابهام بدن
ضربان زد و
رشد کرد و
از میان لبها
و دهان
جریان یافت (کلمه) * یک
کلمه را می
گیرم و بدان
می نگرم گوئی
چیزی جز یک
انسان نیست (همان) ------------------------------- برگرفته
از: دریا.
پابلو نرودا.
نشر میترا،
۱۳۶۱ ترجمه:
احمد محیط
|