خانه

نگینه های شعر نیما یوشیج

 
 

   
من بر آن عاشقم که رونده است! (افسانه)

*

او ناله‌های گمشده ترکیب می کند

از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور (ققنوس)

...

بانگی بر آرد از ته دل سوزناک و تلخ

که معنی‌اش نداند هر مرغ رهگذر (همان)

...

باد شدید می دمد و سوخته‌ست مرغ...

پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش بدر. (همان)

 

هان ای شب شوم وحشت‌انگیز

تا چند زنی به جانم آتش

یا چشم مرا ز جای بر کن

یا پرده ز روی خود فرو کش

-یا باز گذار تا بمیرم

-کز دیدن روزگار سیرم. (ای شب)

*

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را (وای بر من)

*

آمد به روی لانه‌ی چندین صدا فرود (گل مهتاب)

*

بیهده نشکسته‌ام من

بر عبث ننهاده‌ام نقشی شکسته بر شکسته (من لبخند)

*

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یکنفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که میداند. (آی آدمها)

*

بانگ بلند دلکش ناقوس

در خلوت سحر

بشکافته‌ است خرمن خاکستر هوا (ناقوس)

...

از هر نواش

این نکته گشته فاش

کاین کهنه دستگاه تغییر می‌کند (همان)

*

از بیم، تیغ دشمن را تیز می‌کنند

وینگونه زان پلیدان پرهیز می‌کنند (همان)

*

آنکه می‌دارد تیمار مرا کار من است (مانلی)

*

آنکه زنده‌تر و هشیارتر است

زیستن بروی دشوارتر است. (همان)

*

از چه در چشمم هر چیز به رنگ دریاست؟ (همان)

*

دلی از ما ولی خراب ببرد! (داستانی نه تازه)

*

همچنان گوری دنیاش میآید در چشم

و آسمان سنگ لحد بر سر او...

هیچطوری نشده، باز شب است،

همچنان کاول شب رود، آرام

میرسد ناله‌ای از جنگل دور...

کار هرچیز تمام است، بریده است دوام

کار شب‌پا نه هنوز است تمام! (کار شب‌پا)

*

قوقولی‌قو خروس می‌خواند...

می‌تند بر جدار سرد سحر

می‌تراود به هر سوی هامون (قوقولی‌قو)

*

قوقولی قو، گشاده شد دل و هوش

صبج آمد؛ خروس می خواند (همان)

*

همچو زندانی شب چون گور

مرغ از تنگی قفس رسته است

در بیابان و راه دور و دراز

کیست کو مانده؟ کیست کو خسته‌است؟ (قوقولی قو)

*

یاد بعضی نفرات، روشنم می‌دارد

(نام بعضی نفرات)

*

میتراود مهتاب

میدرخشد شب‌تاب

نیست یکدم شکند خواب بچشم کس و لیک

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می شکند (مهتاب)

*

نازک‌آرای تن ساق‌گلی که بجانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! ببرم می شکند. (میتراود مهتاب)

*

مانده از شبهای دورادور

بر مسیر خامش جنگل

سنگچینی از اجاقی خرد

اندر او خاکستر سردی. (اجاق سرد)

*

هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل‌چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت (هنگام که...)

*

تاریک شبی است، هرچه تنهاست

مردی در راه می زند نی

و آواش فسرده بر می آید.

تنهای دگر من که‌م از چشم

توفان سرشک می گشاید. (هنگام که...)

*

ماخ‌اولا پیکره‌ی رود بلند...

می‌خروشد هردم

می‌جهاند تن از سنگ به سنگ (ماخ‌اولا)

*

نطفه‌بند دوران در نهانجاش نهان

به همه می‌خندد (نطفه‌بند دوران)

*

زندگانی چه گرفتاری شیرینی هست

(یک نامه به یک زندانی)

*

تن می‌فشارم از در و دیوار

و تنگنای خانه تن از من فشرده‌است (در بسته‌ام)

*

بسته در راه گلویش او داستان مردمش را...

بر سر منقار دارد رشته‌ی سردرگم‌اش را (مرغ‌آمین)

*

من چهره‌ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی (قایق)

*

از حرف‌های کامشکن‌شان من درد می‌برم

خون از درون دردم سرریز می‌کند (همان)

*

تن من یا تن مردم همه را با تن من ساخته‌اند (خونریزی)

*

با تنم طوفان رفته‌است، تبم از ضعف من است

تبم از خونریزی‌ست. (همان)

*

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند: می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران.

قاصد روزان ابری داروک! کی می رسد باران؟

(کشتگاه من)

*

خانه‌ام ابری‌ست

یکسره روی زمین ابری‌ست با آن.

(خانه‌ام ابری‌ست)

*

با نظم هوش‌ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده‌ام

در گردش شبانی سنگین

ز اندوه‌های من سنگین تر. (ری را)

...

یک شب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان که من هنوز هیبت دریا را

در خواب می بینم (همان)

*

در کنار رودخانه می پلکد سنگ‌پشتِ پیر

روز، روز آفتابی‌ست. (در کنار رودخانه)

*

ول کنید اسب مرا

راه توشه‌ی سفرم را و نمدزینم را

و مرا هرزه درا؛ که خیالی سرکش

به در خانه کشانده‌ست مرا. (دل فولادم)

*

با تنش گرم، بیابان دراز،

مرده را ماند در گورش تنگ.

به دل سوخته‌ی من ماند ( هست شب)

*

من دلم سخت گرفته‌است از این

میهمانخانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک (برف)

*

چند تن خواب‌آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار (همان)

*

تی‌تیک تی‌تیک...

نوک می‌زند سیولیشه روی شیشه (سیولیشه)

*

شباهنگام:

در آندم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دستِ نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم. (ترا من چشم در راهم)

*

از شعرم خلقی بهم انگیخته‌ام

خوب و بدشان به هم در آمیخته‌ام

خود گوشه گرفته‌ام تماشا را کآب

در خوابگه مورچگان ریخته‌ام (رباعی ها)

----------------

برگرفته از:

 

مجموعه‌ی کامل آثار نیما یوشیج (فارسی و طبری). تدوین سیروس طاهباز، انتشارات نگاه ۱۳۷۱