خانه

نگینه های شعر احمد شاملو

 
 

 

آهن ها و احساس ها   (۱۳۲۹-۱۳۲۳)

 

سنگ می کشم بر دوش

سنگِ الفاظ

سنگِ قوافی را. (تا شکوفه‌ی سرخ یک پیراهن)

*

دوست داشتنِ شتابِ بشکه های خالی تندر

بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان (قطع‌نامه)

 

 

هوای تازه (۱۳۳۵-۱۳۲۶)

 

دخترانِ شرم

            شب‌نم

                    افتادگی

                              رمه!-

از زخم قلبِ آبائی

در سینه‌ی کدام شما خون چکیده است؟

پستان‌ِ تان، کدام شما

گل داده در بهار بلوغ‌اش؟

لب های‌تان کدام

                     - بگوئید-

در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه‌ای؟

(از زخم قلب «آبائی»)

*

«- نازلی! سخن بگو!

مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»

 

نازلی سخن نگفت؛

                        چو خورشید

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت... (مرگ نازلی)

*

بیرون

رنگِ خوشِ سپیده‌دمان

ماننده‌ی یکی نوتِ گم‌گشته

می گشت پرسه پرسه زنان

 روی سوراخ های نی

دنبال خانه‌اش... (ساعتِ اعدام)

*

موضوع شاعر پیشین

از زندگی نبود.

در آسمان خشک خیال‌اش، او

جز با شراب و یار نمی کرد گفت و گو.

(شعری که زندگی‌ست)

...

 امروز

         شاعر

باید لباسِ خوب بپوشد

کفشِ تمیز واکس‌زده باید به پا کند،

آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌های شهر

موضوع و وزن و قافیه‌اش را، یکی یکی

با دقتی که خاصِ خود اوست،

از بین عابرانِ خیابان جدا کند (شعری که زندگی‌ست)

*

در تمام شب چراغی نیست.

در تمام شهر

نیست یک فریاد( لعنت)

*

ای خداوندان ظلمت‌شاد!

از بهشتِ گندِ تانِ ما را

جاودانه بی نصیبی باد!  (لعنت)

*

یاران من بیائید

با دردهای‌تان

و بارِ دردِ تان را

در زخم من بتکانید. (شبانه)

*

شب که جوی نقره‌ی مهتاب

بیکران دشت را دریاچه می سازد،

من شراع زورق‌ِ اندیشه‌ام را می گشایم در میسر باد

(شبانه)

*

یکی بود یکی نبود

زیرِ گنبد کبود

لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسته بود

 

زار و زار گریه می کردن پریا

مثل ابرهای باهار گریه می کردن پریا (پریا)

*

روزی ما دوباره کبوترهامان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی که کم‌ترین سرود

                             بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری‌ست. ( افق روشن)

*

سال پست

             سالِ درد

                         سال عزا

سال اشک پوری

سال خون مرتضا (نگاه کن)

*

من دردِ مشترک‌ام

مرا فریاد کن. (عشق عمومی)

*

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام

زیرا که مردگان این سال

عاشق‌ترین زندگان بودند. (عشق عمومی)

*

صدا با سکوت آشتی نمی کند (ترا دوست دارم)

*

در لبان تو، شعر روشن صیقل می خورد. (ترا دوست دارم)

*

من با انسان در ابدیتی پُر ستاره گام می زنم

(دیگر تنها نیستم)

*

دوشادوش زندگی

در همه‌ی نبرد ها جنگیده بودی

نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود (به تو بگویم)

*

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند (بدرود)

*

به خاطر تو

به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک بر خاک افتادند

به یاد آر

عموهایت را می گویم

از مرتضی سخن می گویم. (از عموهایت)

*

مادرم به سان آهنگی قدیمی

فراموش شد (حرف آخر)

*

من به دربان پُر شپش بقعه‌ی امام‌زاده کلاسیسم

گوسفندِ مسمطی نذر نکردم! (همان)

*

گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشد

دکتر حمیدی شاعر می بایست به ناچار اکنون

در آبهای دوردستِ قرون

جانوری تک یاخته باشد! (همان)

*

من پرواز نکردم

من پَرپَر زدم (پشت دیوار)

*

 

باغ آینه (۱۳۳۸- ۱۳۳۶)

 

می چکد سمفونی شب

                        آرام

روی دل‌تنگی خاموش غروب (غروب سیاه‌رود)

*

یاران ناشناخته‌ام

چون اختران سوخته

چندان به خاکِ تیره فرو ریختند سرد

                                           که گفتی

دیگر زمین

همیشه

شبی بی ستاره ماند. (بر سنگ‌فرش)

*

آمد شبی برهنه‌ام از در

                            چو روح آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دست‌اش آینه

گیسوی او خزه بود، چون خزه به هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستان یأ س:

«- آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!» (ماهی)

*

اژدهائی خفته را ماند

                            به روی رودِ پیچان

                                                 پُل

(پُل الئه‌ وردی خان»

*

یک شاخه در سیاهی جنگل

به سوی نور 

فریاد می کشد. (طرح)

*

کنار من، چسبیده به من در عظیم‌تر فاصله‌ئی از من

سینه‌اش

به آرامی

از حباب های هوا

پُر و خالی

می شود. (زن خفته)

*

ما مهره نیستیم (کوچه)

*

من همه‌ی خدایان را لعنت کرده‌ام

هم‌چنان که مرا

خدایان. (دادخواست)

*

باغچه از بهاری دیگر آبستن است

و زنبور کوچک

                    گل هر ساله را

در موسمی که باید

دیدار می کند (در بسته)

*

در تن من گیاهی خزنده هست

که مرا فتح می کند (با هم‌سفر)

*

چراغی به دستم، چراغی در برابرم

من به جنگِ سیاهی می روم. (باغ آینه)

*

تو از خورشید ها آمده‌ای از سیپده دم ها آمده‌ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده‌ای (باغ آینه)

...

آینه‌ای برابر آینه‌ات می گذارم

تا با تو

         ابدیتی بسازم. (باغ آینه)

*

در انتهای آسمان خالی دیواری عظیم فرو ریخته است

و فریادِ سرگردان تو

دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت (مرثیه)

 

لحظه ها و همیشه (۱۳۴۱- ۱۳۳۹)

 

« رنجی‌ست سوختن

بی التفاتِ قومی، کاندر اجاق‌ِشان

از سوز توست اگر شرری هست،

بی زهرخند قومی، کز توست به لب‌هاشان

امکان خنده این قدری هست» (گریزان)

*

«- انسان خداست.

حرف من این است.

گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،

انسان خداست.

آری. این است حرف من!» (حماسه)

*

آن ‌که دانست، زبان بست

وان که می گفت، ندانست...(شبانه)

*

اینک موجِ سنگین‌گذر زمان است

- که چون دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

(من مرگ را...)

*

در گذرگاه‌ات سرودی دیگر گونه آغاز کرده‌ام. (من مرگ را...)
*

سرسبزتر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

 

پُر طپش‌تر از دل دریا

من موج را سرودی کردم

 

پُرطبل تر از حیات

من مرگ را سرودی کردم. (من مرگ را...)

*

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه‌‌ئی دل بسته بودم. (وصل ۴)

*

در فرصتِ میان ستاره ها

شلنگ‌انداز

               رقصی می کنم

دیوانه

به تماشای من بیا! (وصل ۵)

*

از صدا

افتاده تار و کمونچه

مرده می برن

کوچه به کوچه...(شبانه)

 

آیدا در آینه (۱۳۴۱- ۱۳۴۳)

 

ناز انگشتای بارون تو باغ‌ام می کنه

میون جنگلا تاق‌ام می کنه (من و تو، درخت و بارون...)

*

هراس من  - باری- همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

                   از بهای آزادی آدمی

                                              افزون باشد. ( از مرگ...)

*

بوسه های تو

گنجشککان پُرگوی باغ‌اند

و پستان هایت کندوی کوهستان هاست

و تن‌ات

          رازی‌ست جاودانه

که در خلوتی عظیم

                     با من‌اش در میان می گذارند

(سرود برای سپاس و پرستش)

*

هنگام آن است که دندان‌های تو را

در بوسه‌ای طولانی

چون شیری گرم

بنوشم. (۱۲)

*

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی‌ ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جان‌دار غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان در آید. (آیدا در آینه)

*

هرگز کسی این گونه به فجیع به کشتن خود

- بر نخواست که من به زندگی نشستم (آیدا در آینه)

*

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد (آیدا در آینه)

*

دو پرنده‌ی بی طاقت در سینه‌ات آواز می خوانند (همان)

*

در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می دارم (میعاد)

*

در فراسوی مرزهای‌ تن‌ام تو را دوست می دارم (میعاد)

*

در فراسوی پیکرهامان با من وعده‌ی دیداری بده. (میعاد)

 

آیدا: درخت و خنجر و خاطره! (۱۳۴۳- ۱۳۴۴)

 

پَر پرواز ندارم

                  اما

دلی دارم و حسرتِ دُرناها. (شبانه)

*

غم نان اگر بگذارد. (غزلی در نتوانستن)

*

من مرگ خویشتن را

با فصل ها در میان نهادم (از مرگ من سخن گفتم)

 

قُقنوس در باران (۱۳۴۴- ۱۳۴۵)

 

از مهتابی

             به کوچه‌ی تاریک

                                    خم می شوم

و به جای همه‌ نومیدان

می گریم. (چلچلی)

*

با این همه، این قلبِ در به در

از یاد مبر

             که ما

                      – من و تو-

عشق را رعایت کرده‌ایم،

از یاد مبر

              که ما

                       –من و تو-

انسان را رعایت کرده‌ایم

خود اگر شاه‌کار خدا بود

یا نبود. (چلچلی)

*

زمزمه‌ی رود چه شیرین است (رود)