|
نگینه
های شعر احمد
شاملو |
||
|
آهن
ها و احساس ها
(۱۳۲۹-۱۳۲۳) سنگ
می کشم بر دوش سنگِ
الفاظ سنگِ
قوافی را. (تا
شکوفهی سرخ
یک پیراهن) * دوست
داشتنِ
شتابِ بشکه
های خالی
تندر بر
شیبِ سنگفرشِ
آسمان (قطعنامه) هوای
تازه
(۱۳۳۵-۱۳۲۶) دخترانِ
شرم
شبنم
افتادگی
رمه!- از
زخم قلبِ
آبائی در
سینهی کدام
شما خون
چکیده است؟ پستانِ
تان، کدام
شما گل
داده در بهار
بلوغاش؟ لب
هایتان
کدام
- بگوئید- در
کام او
شکفته،
نهان، عطر
بوسهای؟ (از
زخم قلب «آبائی») * «-
نازلی! سخن
بگو! مرغِ
سکوت، جوجهی
مرگی فجیع را در
آشیان به
بیضه نشستهست!» نازلی
سخن نگفت؛
چو خورشید از
تیرگی برآمد
و در خون نشست
و رفت... (مرگ
نازلی) * بیرون
رنگِ
خوشِ سپیدهدمان مانندهی
یکی نوتِ گمگشته می
گشت پرسه
پرسه زنان روی سوراخ
های نی دنبال
خانهاش... (ساعتِ
اعدام) * موضوع
شاعر پیشین از
زندگی نبود. در
آسمان خشک
خیالاش، او جز
با شراب و یار
نمی کرد گفت و
گو. (شعری
که زندگیست) ... امروز شاعر باید
لباسِ خوب
بپوشد کفشِ
تمیز واکسزده
باید به پا
کند، آنگاه
در شلوغترین
نقطههای
شهر موضوع
و وزن و قافیهاش
را، یکی یکی با
دقتی که خاصِ
خود اوست، از
بین عابرانِ
خیابان جدا
کند (شعری که
زندگیست) * در
تمام شب
چراغی نیست. در
تمام شهر نیست
یک فریاد(
لعنت) * ای
خداوندان
ظلمتشاد! از
بهشتِ گندِ
تانِ ما را جاودانه
بی نصیبی باد!
(لعنت) * یاران
من بیائید با
دردهایتان و
بارِ دردِ
تان را در
زخم من
بتکانید. (شبانه) * شب
که جوی نقرهی
مهتاب بیکران
دشت را
دریاچه می
سازد، من
شراع زورقِ
اندیشهام
را می گشایم
در میسر باد (شبانه) * یکی
بود یکی نبود زیرِ
گنبد کبود لُخت
و عور تنگِ
غروب سه تا
پری نشسته
بود زار
و زار گریه می
کردن پریا مثل
ابرهای
باهار گریه
می کردن پریا (پریا) * روزی
ما دوباره
کبوترهامان
را پیدا
خواهیم کرد و
مهربانی
دستِ زیبایی
را خواهد
گرفت. روزی
که کمترین
سرود
بوسه است و
هر انسان برای
هر انسان برادریست.
( افق روشن) * سال
پست
سالِ
درد
سال عزا سال
اشک پوری سال
خون مرتضا (نگاه
کن) * من
دردِ مشترکام مرا
فریاد کن. (عشق
عمومی) * در
خلوت روشن با
تو گریستهام برای
خاطر
زندگان، و
در گورستان
تاریک با تو
خواندهام زیرا
که مردگان
این سال عاشقترین
زندگان
بودند. (عشق
عمومی) * صدا
با سکوت آشتی
نمی کند (ترا
دوست دارم) * در
لبان تو، شعر
روشن صیقل می
خورد. (ترا
دوست دارم) * من
با انسان در
ابدیتی پُر
ستاره گام می
زنم (دیگر
تنها نیستم) * دوشادوش
زندگی در
همهی نبرد
ها جنگیده
بودی نفرینِ
خدایان در تو
کارگر نبود (به
تو بگویم) * برای
زیستن دو قلب
لازم است قلبی
که دوست
بدارد، قلبی
که دوستاش
بدارند (بدرود) * به
خاطر تو به
خاطر هر چیز
کوچک و هر چیز
پاک بر خاک
افتادند به
یاد آر عموهایت
را می گویم از
مرتضی سخن می
گویم. (از
عموهایت) * مادرم
به سان آهنگی
قدیمی فراموش
شد (حرف آخر) * من
به دربان پُر
شپش بقعهی
امامزاده
کلاسیسم گوسفندِ
مسمطی نذر
نکردم! (همان) * گر
آینده قرار
بود به گذشته
باخته باشد دکتر
حمیدی شاعر
می بایست به
ناچار اکنون در
آبهای
دوردستِ
قرون جانوری
تک یاخته
باشد! (همان) * من
پرواز نکردم من
پَرپَر زدم (پشت
دیوار) * باغ
آینه
(۱۳۳۸- ۱۳۳۶) می
چکد سمفونی
شب
آرام روی
دلتنگی
خاموش غروب (غروب
سیاهرود) * یاران
ناشناختهام چون
اختران
سوخته چندان
به خاکِ تیره
فرو ریختند
سرد
که
گفتی دیگر
زمین همیشه شبی
بی ستاره
ماند. (بر سنگفرش) * آمد
شبی برهنهام
از در
چو روح آب در
سینهاش دو
ماهی و در دستاش
آینه گیسوی
او خزه بود،
چون خزه به هم. من
بانگ
برکشیدم از
آستان یأ س: «-
آه ای یقین
یافته، بازت
نمی نهم!» (ماهی) * اژدهائی
خفته را ماند
به روی رودِ
پیچان
پُل (پُل
الئه وردی
خان» * یک
شاخه در
سیاهی جنگل به
سوی نور
فریاد
می کشد. (طرح) * کنار
من، چسبیده
به من در عظیمتر
فاصلهئی از
من سینهاش
به
آرامی از
حباب های هوا پُر
و خالی می
شود. (زن خفته) * ما
مهره نیستیم (کوچه) * من
همهی
خدایان را
لعنت کردهام همچنان
که مرا خدایان.
(دادخواست) * باغچه
از بهاری
دیگر آبستن
است و
زنبور کوچک
گل
هر ساله را در
موسمی که
باید دیدار
می کند (در
بسته) * در
تن من گیاهی
خزنده هست که
مرا فتح می
کند (با همسفر) * چراغی
به دستم،
چراغی در
برابرم من
به جنگِ
سیاهی می روم.
(باغ آینه) * تو
از خورشید ها
آمدهای از
سیپده دم ها
آمدهای ... آینهای
برابر آینهات
می گذارم تا
با تو ابدیتی
بسازم. (باغ
آینه) * در
انتهای
آسمان خالی
دیواری عظیم
فرو ریخته
است و
فریادِ
سرگردان تو دیگر
به سوی تو باز
نخواهد گشت (مرثیه) لحظه
ها و همیشه
(۱۳۴۱- ۱۳۳۹) «
رنجیست
سوختن بی
التفاتِ
قومی، کاندر
اجاقِشان از
سوز توست اگر
شرری هست، بی
زهرخند
قومی، کز
توست به لبهاشان امکان
خنده این
قدری هست» (گریزان) * «-
انسان خداست. حرف
من این است. گر
کفر یا
حقیقتِ محض
است این سخن، انسان
خداست. آری.
این است حرف
من!» (حماسه) * آن
که دانست،
زبان بست وان
که می گفت،
ندانست...(شبانه) * اینک
موجِ سنگینگذر
زمان است -
که چون
دریائی از
پولاد و سنگ
در من می گذرد (من
مرگ را...) * در
گذرگاهات
سرودی دیگر
گونه آغاز
کردهام. (من
مرگ را...) سرسبزتر
ز جنگل من
برگ را سرودی
کردم پُر
طپشتر از دل
دریا من
موج را سرودی
کردم پُرطبل
تر از حیات من
مرگ را سرودی
کردم. (من مرگ
را...) * نه! هرگز
شب را باور
نکردم چرا
که در
فراسوهای
دهلیزش به
امید دریچهئی
دل بسته بودم.
(وصل ۴) * در
فرصتِ میان
ستاره ها شلنگانداز
رقصی می کنم دیوانه
به
تماشای من
بیا! (وصل ۵) * از
صدا افتاده
تار و کمونچه مرده
می برن کوچه
به کوچه...(شبانه) آیدا
در آینه
(۱۳۴۱- ۱۳۴۳) ناز
انگشتای
بارون تو باغام
می کنه میون
جنگلا تاقام
می کنه (من و
تو، درخت و
بارون...) * هراس
من -
باری- همه از
مردن در
سرزمینیست که
مزدِ گورکن از
بهای آزادی
آدمی
افزون باشد. (
از مرگ...) * بوسه
های تو گنجشککان
پُرگوی باغاند و
پستان هایت
کندوی
کوهستان
هاست و
تنات
رازیست
جاودانه که
در خلوتی
عظیم
با مناش در
میان می
گذارند (سرود
برای سپاس و
پرستش) * هنگام
آن است که
دندانهای
تو را در
بوسهای
طولانی چون
شیری گرم بنوشم.
(۱۲) * لبانت
به ظرافت شعر شهوانی
ترین بوسه ها
را به شرمی
چنان مبدل می
کند که
جاندار
غارنشین از
آن سود می
جوید تا
به صورت
انسان در آید.
(آیدا در آینه) * هرگز
کسی این گونه
به فجیع به
کشتن خود -
بر نخواست که
من به زندگی
نشستم (آیدا
در آینه) * کوه
با نخستین
سنگ ها آغاز
می شود و
انسان با
نخستین درد (آیدا
در آینه) * دو
پرندهی بی
طاقت در سینهات
آواز می
خوانند (همان) * در
فراسوی
مرزهای تنات
تو را دوست می
دارم (میعاد) * در
فراسوی
مرزهای تنام
تو را دوست می
دارم (میعاد) * در
فراسوی
پیکرهامان
با من وعدهی
دیداری بده. (میعاد) آیدا:
درخت و خنجر و
خاطره! (۱۳۴۳- ۱۳۴۴) پَر
پرواز ندارم
اما دلی
دارم و حسرتِ
دُرناها. (شبانه) * غم
نان اگر
بگذارد. (غزلی
در نتوانستن) * من
مرگ خویشتن
را با
فصل ها در
میان نهادم (از
مرگ من سخن
گفتم) قُقنوس
در باران
(۱۳۴۴- ۱۳۴۵) از
مهتابی
به
کوچهی
تاریک
خم می شوم و
به جای همه
نومیدان می
گریم. (چلچلی) * با
این همه، این
قلبِ در به در از
یاد مبر
که
ما –
من و تو- عشق
را رعایت
کردهایم، از
یاد مبر
که ما
–من و تو- انسان
را رعایت
کردهایم خود
اگر شاهکار
خدا بود یا
نبود. (چلچلی) * زمزمهی
رود چه شیرین
است (رود) * چه
حماسهئی ست
رود، چه
حماسهئی ست! (رود)
* از
رحمی که در
جان خویش
یافت سبک
شد و
چونان قوئی
مغرور در
زلالیِ خویش
نگریست (مرگ
ناصری) * گفتند:
«- نمی
خواهیم
نمی خواهیم نمی
خواهیم که
بمیریم!» گفتند: «-
دشمناید!
دشمناید! خلقان
را دشمناید!» چه
ساده چه
به سادگی
گفتند و
ایشان را چه
ساده چه
به سادگی
کشتند! (مرثیه) مرثیه های
خاک (۱۳۴۵-
۱۳۴۸) شعر رهائی
ست نجات
است و آزادی. تردیدی
ست
که سرانجام
به یقین می
گراید. (شعر،
رهائی ست) * نامات
سپیدهدمی
ست که بر
پیشانی
آسمان می
گذرد -
متبرک باد
نام تو!- و
ما همچنان دوره
می کنیم شب را
و روز را هنوز
را... (مرثیه) * ای
کاش می
توانستند از
آفتاب یاد
بگیرند که
بی دریغ
باشند در
دردها و شادی
هاشان حتی
با نان خشکِشان.- و
کاردهایشان
را جز
از برای قسمت
کردن بیرون
نیاورند. ( با
چشم ها) * ای
کاش می
توانستم خون
رگان خود را من
قطره قطره
قطره
بگریم تا
باورم کنند. ای
کاش می
توانستم -
یک لحظه می
توانستم ای
کاش- بر
شانه های خود
بنشانم این
خلق بی شمار
را گردِ
حباب خاک
بگردانم تا
با دو چشم
خویش ببینند
که
خورشیدشان
کجاست و
باورم کنند ای
کاش می
توانستم (با
چشم ها) * نه
این برف را
دیگر سرِ
باز ایستادن
نیست، برفی
که بر ابروی و
به موی ما می
نشیند. (و
حسرتی) * تو
آن جرعهی
آبی که
غلامان به
کبوتران می
نوشانند از
آن پیشتر
که خنجر
به
گلوگاهشان
نهند. (و حسرتی)
* نگاه
کن، ای! نگاه
کن که چه گونه فریادِ
خشم من از
نگاهام
شعله می کشد چنان
که پنداری تندیسی
عظیم با
ریه های
فولادین
خویش نفس می
کشد. (
و حسرتی ۵) * بهشت
من جنگل
شوکران هاست و
شهادت مرا
پایانی نیست. (
و حسرتی ۶) شکفتن در مه (۱۳۴۸-
۱۳۴۹) پیش
از آنکه در
بگشایم بر
تختگاهِ
ایوان
جلوهئی کن با
رخساری که
باران و
زمزمه است. (عقوبت) * به
ما گفته
بودند: «
آن کلام مقدس
را با شما
خواهیم
آموخت لیکن
به خاطر آن
عقوبتی جانفرسای
را تحمل
می بایدتان
کرد.» عقوبت
جانکاه را
چندان تاب
آوردیم
آری که
کلام مقدسمان
باری از
خاطر گریخت! (عقوبت) * چیزی
فسرده است و
نمی سوزد
امسال در
سینه در
تنام! (فصل
دیگر) * دریا
به جرعهای
که تو از چاه
خوردهای
حسادت می کند. (سرود
برای مرد رشن
که به سایه
رفت) ابراهیم در
آتش (۱۳۴۸-
۱۳۵۲) هیچ
کس با هیچ کس
سخن نمی گوید که
خاموشی با
هزار زبان در
سخن است. (شبانه) * دریغا
شیرآهنکوه
مردا
که تو بودی، و
کوهوار پیش
از آنکه به
خاک افتی نستوه
و استوار
مُرده بودی اما
نه خدا و نه
شیطان- سرنوشت
تو را بُتی
رقم زد که
دیگران می
پرستیدند بُتی
که دیگراناش
می پرستیدند. * خدایا
خدایا دختران
نباید خاموش
بمانند هنگامی
که مردان نومید
و خسته پیر
می شوند (ترانهی
تاریک) * آی
عشق آی عشق چهرهی
آبیات پیدا
نیست. (بر
سرمای درون) * تمامی
الفاظ جهان
را در اختیار
داشتیم و آن
نگفتیم که
بکار آید چرا
که تنها یک
سخن یک
سخن در میانه
نبود: -
آزادی! (اشارتی) * آن
کو به یکی«آری»
می میرد نه
به زخم صد
خنجر (میلاد
آن که
عاشقانه بر
خاک مُرد) * قلعهای
عظیم که
طلسم دروازهاش کلام
کوچک دوستی
ست. (میلاد
آن که
عاشقانه بر
خاک مُرد) دشنه در دیس (۱۳۵۳-
۱۳۵۶) گزمه
ها قِدّیساناند
(ضیافت) * یادش
به خیر مادرم! از
پیش در
جهد بود
دائم، تا
پایهکَن
کند دیوارِ
اندُهی که،
یقین داشت
در دلم مرگاش
به جایِ خالیاش
احداث می کند. * چه
بیتابانه
می خواهمات -
ای دوریات
آزمون تلخِ
زنده بگوری! (فراقی) * هنوز
در
فکر آن کلاغام
در درههای
یوش: با
قیچی سیاهاش بر
زردی برشتهی
گندمزار با
خشخشی
مضاعف آز
آسمان کاغذی
مات قوسی
بُرید کج (هنوز
در فکر آن
کلاغام...) * تنها
توفان کودکان
ناهمگون می
زاید (خطابهی
تدفین) * وینان
دل
به دریا
افکندگاناند، به
پای دارندهی
آتش ها زندگانی
دوشادوش
مرگ پیشاپیش
مرگ (خطابهی
تدفین) * در
برابر تُندر
می ایستند خانه
را روشن می
کنند و
می میرند. (خطابهی
تدفین) * ما
بی چرا
زندگانایم آنان
به چرامرگِ
خود آگاهاناند.
(شکاف) ترانه های
کوچک غربت (۱۳۵۶-
۱۳۵۹) چه
هنگام می
زیستهام؟ کدام
مجموعهی
پیوستهی
روزها و شبان
را من اگر
این آفتاب
هم آن مشعل
کال است بی
شبنم و بی شفق که
نخستین
سحرگاهِ
جهان را
آزموده است. (هجرانی) * دهانات
را می بویند مبادا
که گفته باشی
دوستات
دارم دلات
را می بویند روزگای
غریبیست
نازنین (در
این بنبست) * آنکه
بر در می کوبد
شباهنگام به
کشتن چراغ
آمده است نور
را در پستوی
خانه نهان
باید کرد (در
این بن بست) * هزار
کاکُلی شاد در
چشمهای توست هزار
قناری خاموش در
گلوی من. عشق
را ای
کاش زبان سخن
بود (عاشقانه) * گفتی
دوستات می
دارم و
قاعده
دیگر شد. (شبانه) مدایح بی صله (اشعار تا
سال ۱۳۶۹) من
اینجایام و
آینده در
مشت های من (میان
کتاب ها گشتم...) * هر
کسی قطرهی
خُردیست در
این رودِ
عظیم که
به تنهائی بی
معنی و بی
خاصیت است و
فشار آب است
آن ناچاری که
جهت بخشِ
حقیقی است (پیغام) * کارمن
این شده است که
بیایم به
اتاقمام هر
شام و
به خاموشی
خورشیدی
دیگر کلماتی
دیگر گریه
کنم. (پیغام) * شبنهادانی
از قعر قرون
آمدهاند
آری که
دل پُر تپش
نوراندیشا
را وصلهی
چکمهی خود
می خواهند و
چو بر خاک
افکندند
باور دارند که
سعادت با
ایشان به
جهان آمده
است (پیغام) * نام
کوچکام را
دوست نمی
دارم (تنها
هنگامی که تواَم
آواز می دهی این
نام
زیباترین
کلام جهان
است...) (
در جدال با
خاموشی) * جخ
امروز
از مادر
نزادم
نه عمر
جهان بر من
گذشته است. (جخ
امروز از
مادر نزادم) * اعراب
فرییم دادند بُرج
موریانه را
به دستان
پُرپینهی
خویش
- بر ایشان
گشودم (جغ
امروز از
مادر نزادم) * و
چنین است و
بود که
کتاب لغت نیز
به
بازجویان
سپرده شد تا
هر واژه را که
معنائی داشت
به بند کشند. و
واژگان بی
آرش را به
شاعران
بگذارند (همیشه
همان) * تاریخ
ادیب نیست لغتنامه
ها را اما اصلاح
می کند (کریه
اکنون) * در
غیاب انسان جهان
را هویتی
نیست (ترجمان
فاجعه) در آستانه (۱۳۶۴-
۱۳۷۶) ...... حدیث بی
قراری ماهان (۱۳۵۱-
۱۳۷۸) آنگاه
دانستم که
مرگ
پایان
نیست (کژمژ و
بی انتها) ********************************* برگرفته
از «احمد
شاملو
مجموعه آثار»
دفتر یکم:
شعرها ۱۳۲۳-
۱۳۷۸. موسسه
انتشارات
نگاه. به کوشش
نیاز
یعقوبشاهی
|