|
عمران
صلاحی |
||
|
چون
بشکه های
نفتم با
کمترین جرقه
می بینی
ناگاه تا
آسمان هفتم
رفتم! (من بچهی
جوادیهام،
ده شب) * تودهی
زشتِ کریهی
شدهام بچه
هایم از من می
ترسند آشنایانم
نیز به
ملاقات
پرستار جوان
می آیند. (عیادت،
راهیان شعر
امروز) * هوا
چنان سرد است که
سرما را حس
نمی کنم و
زخم، چنان
گرم که درد را (حس،
شعر به دقیقهی
اکنون) * دل
که می
افتد تو
را کشف می کنم ای
جاذبهی
جادویی! (آونگ،
همان) * حوا،
خودش بهشت
است (بهشت،
ایستگاه بین
راه) ------------------------------ برگرفته
از: ده
شب راهیان
شعر امروز شعر
به دقیقهی
اکنون
|