|
نگینه
های شعر نیما
یوشیج |
||
|
* هان
ای شب شوم
وحشتانگیز تا
چند زنی به
جانم آتش یا
چشم مرا ز جای
بر کن یا
پرده ز روی
خود فرو کش - یا باز گذار
تا بمیرم - کز دیدن
روزگار سیرم. (ای
شب) * هنگام
که گریه می
دهد ساز این
دود سرشت ابر
بر پشت هنگام
که نیلچشم
دریا از
خشم به روی می
زند مشت (هنگام
که...) * تاریک
شبی است. هرچه
تنهاست مردی
در راه می زند
نی و
آواش فسرده
بر می آید. تنهای
دگر من کهم
از چشم توفان
سرشک می
گشاید. (هنگام
که...) * از
شعرم خلقی
بهم انگیختهام خوب
و بدشان به هم
در آمیختهام خود
گوشه گرفتهام
تماشا را کآب در
خوابگه
مورچگان
ریختهام (رباعی
ها) * آی
آدمها که بر
ساحل نشسته
شاد و
خندانید یک
نفر در آب
دارد می
سپارد جان یکنفر
دارد که دست و
پای دائم می
زند روی
این دریای
تند و تیره و
سنگین که
میداند. (آی
آدمها) * قوقولی
قو، گشاده شد
دل و هوش صبج
آمد. خروس می
خواند همچو
زندانی شب
چون گور مرغ
از تنگی قفس
رسته است در
بیابان و راه
دور و دراز کیست
کو مانده؟
کیست کو خستهاست؟
(قوقولی قو) * همچنان
گوری دنیاش
میآید در چشم و
آسمان سنگ
لحد بر سر او... هیچطوری
نشده، باز شب
است، همچنان
کاول شب رود،
آرام میرسد
نالهای از
جنگل دور... کار
هرچیز تمام
است، بریده
است دوام کار
شبپا نه
هنوز است
تمام! (کار شبپا) * بیهده
نشکستهام
من بر
عبث ننهادهام
نقشی شکسته
بر شکسته (منِ
لبخند) * میتراود
مهتاب میدرخشد
شبتاب نیست
یکدم شکند
خواب بچشم کس
و لیک غم
این خفتهی
چند خواب
در چشم ترم می
شکند (مهتاب) * نازکآرای
تن ساقگلی که
بجانش کشتم و
به جان دادمش
آب ای
دریغا! ببرم
می شکند. (میتراود
مهتاب) * با
تنش گرم،
بیابان
دراز، مرده
را ماند در
گورش تنگ. به
دل سوختهی
من ماند ( هست
شب) * زندگانی
چه گرفتاری
شیرینی هست (یک
نامه به یک
زندانی) * ققنوس،
مرغ
خوشخوان،
آوازهی
جهان آواره
مانده از وزش
باد های سرد بر
ساخ خیزران بنشسته
است فرد بر
گرد او به هر
سر شاخی
پرندگان او
ناله های
گمشده ترکیب
می کند از
رشته های
پارهی صدها
صدای دور (ققنوس) * حس
می کند که
زندگی او
چنان مرغان
دیگر ار بسر
آید در
خواب و خورد رنجی
بود کز آن
نتوانند نام
برد. (ققنوس) * بانگی
بر آرد از ته
دل سوزناک و
تلخ که
معنیش نداند
هر مرغ رهگذر (ققنوس) * باد
شدید می دمد و
سوختهست
مرغ خاکستر
تنش را
اندوختهست
مرغ پس
جوجه هاش از
دل خاکسترش
بدر. (ققنوس) * به
کجای این شبِ
تیره
بیاویزم
قبای ژندهی
خود را (وای
بر من) * دلربایان
آب بر لب آب جای
بگرفتهاند. رهروان
با شتاب و در
تک و تاب پای
بگرفتهاند. (خندهی
سرد) * بانگ
بلند دلکش
ناقوس در
خلوت سحر، بشکافتهست
خرمن خاکستر
هوا (ناقوس) * از
هر نواش این
نکته گشته
فاش کاین
کهنه دستگاه تغییر
می کند (ناقوس) * نباشد
هیچکار سخت
کان را در
نیابد فکر
آسانساز (بخوان
ای همسفر با
من) * پیش
چشم تر او
نقشهی نان نقشهی
زندگی این
دنیاست (مادری
و پسری) * ول
کنید اسب مرا راه
توشهی سفرم
را و نمدزینم
را و
مرا هرزه
درا؛ که
خیالی سرکش به
در خانه
کشاندهست
مرا. (دل
فولادم) * «ماخ
اولا» پیکرهی
رود بلند می
رود نامعلوم می
خروشد هردم میجهاند
تن، از سنگ به
سنگ (ماخ اولا) * خشک
آمد کشتگاه
من در
جوار کشت
همسایه گرچه
می گویند: « می
گریند روی
ساحل نزدیک سوکواران
در میان
سوکواران.» قاصد
روزان ابری
داروک! کی می
رسد باران؟ (کشتگاه
من) * باد
می گردد و در
باز و چراغست
خموش خانه
ها یکسره
خالی شده در
دهکدهاند. بیمناکست
به ره بار
بدوشی که به
پل راه
خود می سپرد پای
تا سر شکمان
تا شبشان
شاد و آسان
گذرد (باد می
گردد) * با
نظم هوش
ربایی من آوازهای
آدمیان را
شنیدهام در
گردش شبانی
سنگین ز
اندوه های من
سنگین تر. (ری
را) ... یک
شب درون قایق
دلتنگ خواندند
آنچنان که من
هنوز هیبت
دریا را در
خواب می بینم (همان) * خانهام
ابریست یکسره
روی زمین
ابریست با
آن. (خانهام
ابریست) * در
کنار
رودخانه می
پلکد سنگپشتِ
پیر روز،
روز آفتابیست.
(در کنار
رودخانه) * من
چهرهام
گرفته من
قایقم نشسته
به خشکی (فریاد
می زنم) * شباهنگام:
در
آندم که بر جا
دره ها چون
مرده ماران
خفتگانند؛ در
آن نوبت که
بندد دستِ
نیلوفر به
پای سرو کوهی
دام، گرم
یاد آوری یا
نه من از یادت
نمی کاهم؛ ترا
من چشم در
راهم. (ترا من
چشم در راهم...) * مانده
از شبهای
دورادور بر
مسیر خامش
جنگل سنگچینی
از اجاقی خرد اندر
او خاکستر
سردی. (اجاق
سرد) ******************************** بر
گرفته از «نیما
یوشیج،
زندگانی
و آثار او» به
کوشش: دکتر
ابولقاسم
جنتی عطائی
|