|
نگینه
های شعر
جمشید
مشکانی |
||
|
- با خود می گویم: پلنگی
که یکباره
نوشیده پیالهی
لبریز ماه را (۸)
*
از
لرز
انگشتانم
سینهریزی
می سازم بر
گلوی سبز و
نازک این بطر
آبجو (۲۰) *
زندگی
پرسشی همیشه
گشوده است (
شعر شماره
۲۹، همان)
کتاب
ترس (۲۰۰۲)
در
سینهاش
کتابی می
سوخت با شعلهی
زرد ویسکی (۵) *
برای
به خوابرفتن
کنار زنان
اشکانی دیر
است (۴۵) *
میان
این همه رفت و
آمد، باز
جزیره ماندهام
(۴۷) *
شب
سرم را
چراغهای
قرمز کاشتهام
و
در میهمانیام،
تنها
و مست نشستهام.
(۴۸) *
ملا
می رفت می
رود ما
هم سایهی
دراز و مضحک
او (۵۰) * و
من که از بارش
خاموش اینهمه
مرگ میترسیدم با
دیدنات
لرزیدم (کتاب
ترس ۲۷، Belonging) * چکارم
کردید که
امروز نه
پدر دارم، نه
شهر، نه زن و
نه حتی میتوانم
بگویم: من! (کتاب
ترس ۴۱، همان) -------------------------------- برگرفته
از: سنگنبشتههای
تنگسالی کتاب
شعر Belonging
|