|
نگینه
های شعر
اخوان ثالث |
||
|
من
از نگاهت شرم
دارم. امروز
هم با دستِ
خالی آمدم
من؛ مانند
هر روز نفرین
و نفرین بر
دستهای پیرِ
محرومِ
بزرگم. اما
تو، دختر! امروزِ
دیگر هم بمک
پستانکت را بفریب
با آن کام
و زبان و آن
لبِ خندانکت
را. (برای
دخترم لاله و
آقای مینا) * سلامت
را نمی خواند
پاسخ گفت،
{سرها در
گریبان است.} کسی
سر برنیارد
کرد پاسخ
گفتن و دیدار
یاران را. نگه
جز پیش پا را
دید نتواند، که
ره تاریک و
لغزان است. وگر
دستِ محبت
سوی کس یازی، به
اکراه آورد
دست از بغل
بیرون؛ که
سرما سخت
سوزان است. (زمستان) * من
روستائیم؛
نفسم پاک و
راستین باور
نمی کنم که تو
باور نمی کنی (فسانه) * لحظهی
دیدار نزدیک
است. باز
من دیوانهام،
مستم. باز
میلرزد،
دلم، دستم. باز
گوئی در هوای
دیگری هستم. (لحظهی
دیدار) * من
اینجا بس دلم
تنگ است. و
هر سازی که می
بینم بدآهنگ
است بیا
رهتوشه
برداریم قدم
در راهِ بی برگشت
بگذاریم؛ ببینیم
آسمان هر کجا
آیا همین رنگ
است؟ (چاووشی) * من
اینجا از
نوازش نیز
چون آزار
ترسانم. ز
سیلیزن، ز
سیلیخور، وزین
تصویرِ
بردیوار
ترسانم. (چاووشی) * باغ
بی برگی که می
گوید که زیبا
نیست؟ (باغ من) آخر
شاهنامه
آبها
از آسیاب
افتاده است، دارها
برچیده،
خونها شستهاند
(نادر یا
اسکندر؟) * آنکه
در خونش طلا
بود و شرف شانهئی
بالا تکاند و
جام زد چتر
پولادین
ناپیدا به
دست رو
بساحلهای
دیگر گام زد. (نادر
یا اسکندر؟) * از
تهی سرشار جویبار
لحظه ها
جاریست. (چون
سبوی تشنه...) * من
دوستی دارم که
بدشمن خواهم
از او التجا
بردن (چون
سبوی تشنه...) * من
یقین دارم که
در رگهای من -
خون رسولی یا
امامی نیست. نیز
خون هیچ خان و
پادشاهی
نیست. وین
ندیم ژندهپیرم
دوش با من گفت کاندرین
بی فخر
بودنها
گناهی نیست. (میراث) * ما
چون دو دریچه
روبروی هم، آگاه
ز هر بگو مگوی
هم. هر
روز سلام و
پرسش و خنده، هر
روز قرار روز
آینده... اکنون
دل من شکسته و
خستهست، زیرا
یکی از دریچه
ها بستهست. نه
مهر فسون، نه
ماه جادو
کرد، نفرین
به سفر، که
هرچه کرد او
کرد (دریچهها) * ای
تکیهگاه و
پناهِ
زیباترین
لحظه های پر
عصمت و پر
شکوهِ
تنهائی و
خلوت من! ای
شطِ شیرین پر
شوکتِ من! (غزل
۳) * هان
کجاست پایتختِ
این کج آئین
قرن دیوانه؟ (آخر
شاهنامه) * چون
درختی در
زمستانم بی
که پندارد
بهاری بود و
خواهد بود. دیگر
اکنون هیچ
مرغ پیر یا
کوری در
چنین عریانی
انبوهم آیا
لانه خواهد
بست؟ (پیغام) * قاصدک!
هان، چه خبر
آوردی؟ از
کجا، وز که
خبر آوردی؟ خوش
خبر باشی اما
اما گرد
بام و در ما بی
ثمر می گردی انتظار
خبری نیست
مرا (قاصدک) * دست
بردار ازین
در وطن خویش
غریب (قاصدک) * قاصدک! ابرهای
همه عالم شب و
روز در
دلم می گریند.
(قاصدک) از
این اوستا
سخن
پوشیده
بشنو، اسب من
مردهست -
و اصلم پیر و
پژمرده است (قصهی
شهر سنگستان) * من
آن شهر
اسیرم،
ساکنانش سنگ. (قصهی
شهر سنگستان) * زمین
گندید، آیا
بر فراز
آسمان کس
نیست؟ (قصهی
شهر سنگستان) * امشب
به یاد مخمل
زلف نجیب تو شب
را چو گربهای
که بخوابد به
دامنم من
ناز می کنم. (غزل
۴) * مستم
و دانم که
هستم من این
همه هستی ز
تو، آیا تو هم
هستی؟ (نماز) * نعش
این عزیز ما
را هم بخاک
بسپارید (نوحه) * ای
درختان عقیم
ریشهتان در
خاکهای
هرزگی
مستور، یک
جوانهی
ارجمند از
هیچ جاتان
رست نتواند. (پیوندها
و باغ) ****************************** بر
گرفته از: «
زمستان»
انتشارات
مروارید،
۱۳۶۲ «
آخر شاهنامه»
انتشارات
مروارید،
۱۳۷۰ «از
این اوستا»
انتشارات
مروارید،
۱۳۷۰
|