ولایت دروغ |
رضا فرمند |
|
|
دروغی بزرگ، در بُرج بادیاش میلرزد دیواری دارد روی خودش خراب میشود و عقربی پُرنیش در حلقهی تنگ دشواری ناگهان خود را نیش میزند * ایمان دیگر سلاح نمیپوشد برای بُردناش روی بمب اتم هم دیر است تا چه رسد به چماق. * شما که از واژههاتان غبار میریزد چگونه میتوانید به شهرها فرمانروایی کنید؟ شما که ماندهاید؛ سنگ شدهاید از جان اینهمه سرود چه میخواهید؟ * دروغ، خالیترین واژههاست؛ همینکه از پنجرهاش سر کشیدی فرو خواهی ریخت. * هنگامی که سرکردهای؛ رهبری خود را در دروغ نهان میکند چقدر باید از هوش و از شتاب، شکست خورده باشد! * دروغ را باید چنان دواند که نقابهایش بیافتد دروغ را باید چنان دواند که نداند در کدام زبالهدانی پنهان شود * « کاسهلیسان من میگویند که من نمایندهی خدا هستم!» ... «حق با من است چرا که دین و ایمان من پُر از زور است!» حق با من است چرا که نان من پُر از چماقهای سر به فرمان است» * دومینوی واژهها ساختمان پیچیدهای دارد طشت دروغ که افتاد هر کاخ و قلعهی ستمگری را برمیندازد * دروغ، بادگاه است؛ چرخشگاه است! موریانهها همیشه دروغ را غافلگیر میکنند * دروغ، به آسانی در خود لیز میخورد بنگر! بنگر! دروغ، ناگهان خود را کیش میکند! دروغ، ناگهان خود را مات میکند!
۱۴ ژوئیه ۲۰۰۹
|