|
تجاوز |
رضا فرمند |
|
|
زن را از خیابان اعتراض شکار میکنند. در ون، چشمهایش را میبندند؛ دستهایش را میبندند؛ تلفن دستیاش را میگیرند؛ و صدایش را با مشت و پرخاش خاموش میکنند؛ و او را به سوی بیابان، به آنسوی چشم و گوش شهر میبرند. * سربازان گمنام دین به سر و روی زن لجن تهمت میپاشند و نمیگذارند که زن واژگان سپیدش را بپوشد ناسزاگویان او را با چون کیسهای زباله از این سوله به آن سوله میکشند و سرانجام در گوشهای بیآب و نان رهایش میکنند * شب، سربازی چون هراسی به سولهاش وارد میشود با دشنامهای رکیک راهش را به پیکر زن باز میکند و پس از التماس پذیریش از قدیساناش به روی زن خم میشود گونههایش را با شهوت میلیسد و عبادتاش را در جیغهای زن تمام میکند آنگاه برمیخیزد؛ سیگاری میگیراند؛ به روی زن میشاشد؛ تف میکند سیگارش را در درد و فریاد زن خاموش میکند و سپس از پلههای دعا بالا میرود و دوباره گمنام میشود * زن، حس میکند که از تناش دور میشود زندگیاش را زهری از پرسشی به پرسش دیگر میریزد و تا خدایاش پیش میرود. جان و تناش در خواب شوک بیدار میشود * شبهایی دیگر، سربازانی دیگر پس از التماس پذیریش از قدیساناشان زن را با چکمههای ریشخند و دشنام میکوبند در درد و فریادش به نوبت عبادت میکنند آنگاه میروند و دوباره گمنام میشوند. * سرباز گمنام دین را با ایمان ناب میسازند با فرمانهایی که مثل گلوله راست میرود و هوشاش را از کفر هر پُرسشی پاک میکنند. * این سربازان سلحشور از فروتنی دینیست که دوست دارند گمنام بمانند و از نهایت تقواست که رویشان را میپوشانند
۱۵ اوت ۲۰۱۱
|