|
شب
جنگل |
رضا
فرمند |
|
|
هول،
پشت سرم میآمد؛ و
نگاهم پر
از تاریکی
بود! در
شب جنگل، هر
کُندهی
درختی، هر
سنگی به
هراسم پشتِ
پا میانداخت * در
شب جنگل بلند
به خود گفتم: «
دیوانه!،
دیوانه!
اینجا چه میکنی؟»
و
شعر خندید! در
شب جنگل، شعر
وحشیدلم سایههای
هراس را به
جستجوی خوشههای
ایماژ با
هیجان زیر و
رو میکرد. * در
شبِ جنگل،
پا به پای
شعرم رفتم؛
رفتم و
کلبهام
ناگهان در
روشنی صدا
پیدا شد. * شعرم
را اینک در
شعلههای
ویسکی گرم میکنم. سوئد،
دسامبر ۲۰۰۶
|