|
من
و شعرم |
رضا
فرمند |
|
|
نفسهایش
را امشب،
ناگهان در
گلوگاهام و
پاهایش را
لابهلای
واژه هایم حس
کردم * اکنون
در می یابم که
من همیشه با
شعرم زیستهام؛ و
در واژههایم،
او را همه جا
بردهام در
بندرعباس که
مرا در شرکتی
به میزی بسته
بودند من
شعرم را در
کِشوها و
لابهلای
پروندهها پنهان
کرده بودم: در
هر فرصتی می
نواختماش؛
می بوسیدماش و
دیوانهای
شعر را پارهپاره
به خوردش می
دادم. شعرم
اگر گرسنه
باشد؛ من
نمی توانم با
چشم و گوش و
هوشم در کارم
بنشینم شعرم
اگر گرسنه
باشد؛ من
وقتم را در
سکوت می
جَوَم. شعرم
هرچه خواست
به او دادهام او
را با دلکشترین
چشماندازها
تنها گذاشتهام؛ با
هشیارترین
ماهیچه ها در
آمیختهام؛ نازترین
لُمبرها را
با هوساش
آشنا کردهام. و
برایاش هر
لب، هر پستان و
هر نازخندی
را بایگانی
کردهام. * شعرم
هرچه خواست
به او دادهام او
را به ژرفای
شگرفترین
شعرها بردهام با
تیزترین
شعرها در
میدان های
بزرگ
دَواندهام و
چشم هایش را به
دیدن
الماسهای
خوشبُرش
ایماژ عادت
دادهام. شعرم
هرچه خواست
به او دادهام پُرسشهایش
را در ژرفای
مرگ و زندگی
گرداندهام چشم
و دلش را روی
ریسمان
جسارت به اوج
بردهام و
هر واژهای
را که می
خواست همان
دم برایاش،
در خیابان ها
و کتاب ها
جُستهام * اکنون
در می یابم که
من همیشه با
شعرم زیسته
ام حتی
آن زمان که من
و یارم، تنهامان
را در
بستر، در
ساحل، در آب، در
سبزههای
خلوت بیشه ها
و جنگلها
یکی می کردیم من،
شعرم را در
سکوت به
همراه میبردم. پس
از همکناری
نخستین، در
آن شب نرم و
سفید، هنگامیکه
دستم را، پیش
از خواب،
مهرورزانه
بوسید و
آنرا روی
مادگیاش
لغزاند من
دستِ دیگرم
را پنهانی
روی مادگی
شعر گذاشتم. همیشه
همینطور
بوده است گاه،
با شعر و یارم
همزمان سخن
گفتهام؛ و
بیشتر به سخن
شعرم گوش
کردهام. * اکنون
در می یابم که
من همیشه با
شعرم زیستهام! نفسهایش
را امشب،
ناگهان در
گلوگاهام و
پاهایش را
لابهلای
واژههایم
حس کردم کپنهاک،
۲۰۰۵
|