|
همبازی
کودکیام |
||
|
در
آن محلههای
خاکی تبریز که
مردان را به
کار و دعا
بسته بودند و
زنان را به
بستر و زایش و
پُختارخانه
ها پشتیبان
شادمانی ما
که بود؟ همبازی
ناز کودکیام! در
آن محله های
خاکیِ
تبریز، چقدر
بیابان
گنجانده
بودند که ما زود،
دستِ همدیگر
را گم کردیم؟ همبازی
ناز کودکیام،
زیر
آوار این همه
زلزله
بازیگاه
کودکیامان
را آیا می
توانیم پیدا
کنیم؟ اکنون
پس از این همه
سال به
جز از «سلام»
با من بگو به
گوشهی کدام
سخن برویم و
دو کلمه با هم
حرف بزنیم؟ **** همبازی
ناز کودکیام،
همبازی
بیمارم! پُرسش
های مهربان
نگاهات را
در آن بهار
پسین به
هنگامِ میوهچینی
ها و تماشای
رودِ پروانه
ها و
از میان
نخابِ فواره
های آبگیر
باغچهاتان هنوز
می شنوم پرسش
هایی که دستِ
کودکی من نمی
توانست
بردارد آن
روز واپسین
را یادت هست
که من، تیرو
کمان در
دردست روی
اسب چموش
بازیگوشی از
تو پرسیدم: «
کجا را بزنم؟» تو،
چند پا، واپس
رفتی و
کف دستات را
نشانهی من
کردی قلابسنگِ
من به
استخوان مچات
خورد تو
«آخ»ات را گاز
گرفتی و دردت
را دوان دوان
خوردی و
همینکه خندهات
را
بازیافتی،
ایستادی
یادت هست؟ *** من
به جهانی
دیگر پرتاب
شدم و
تو ماندی بی
واژه و پُرسش در
برابر
تورهای کیش
بیابانی؛ و
بانگِ
یکنواخت
اذان. *** همبازی
ناز کودکیام،
همبازی
بیمارام! اکنون
پس از این همه
سال بازیگاه
کودکیامان
را آیا می
توانیم پیدا
کنیم؟ در
تلفن، به
جز از «سلام»،
با من بگو به
گوشهی کدام
سخن برویم و
دو کلمه با هم
حرف بزنیم؟ کپنهاک
ژانویه،
۲۰۰۴
|