|
بلور
کمیاب کار |
رضا
فرمند |
|
|
و
بسی دورتر از
شاخهای
گربه آهستهآهسته
راه بروند امروز،
خیل واژههای
هشیارم از
نوک زبانم
برگشت! امروز،
ایستاده،
واپس نشستم! * امروز
گذاشتم که
نان، رویام
را بپوشاند؛ و
به روی خود
نیاوردم. امروز
گذاشتم که
نان به جای من
سر خم کند * امروز،
صدایام بیعصا
گامی
برنداشت؛ و
نگاهام از
چشمخانهاش
بیرون نرفت امروز،
همچو مرگ،
پُر از
فراموشی
شدم؛ امروز،
همچو زنده
ماندن عاقل
شدم * امروز،
کارم را
مانند بلور
کمیابی در
پوشال نرم
نگاه و
رفتارم
پیچاندم و
بسی دورتر از
شاخهای
گربه به خانه
آوردم. کپنهاک،
۲۰۰۴
|