|
اورژانس
روانپزشکی |
||
|
از
زیر آسیاب
بلاها
بیرون کشیدهاند: گامهایش
راه را نمی
بیند، واژههایش
شکستهاست؛ و
چشمهایش چون
دو کودکِ
همزادِ بی
پناه شده سرشار
وحشت است. دکتر: - «هنوز هم در
سراَت صدای
آدم می شنوی؟» -
«...مادراَم با
من حرف می زند...» - «چه می گوید؟» - «...می گوید به
پیش من که
بیایی آسوده
میشوی...» - «مادراَت
کجاست؟» -
«...در بمباران
کشته شده است...» ** گفتارها،
ناگهان در
نگاهها یکی
می شود. و
پیلهی ستبر
سکوت همه
را در خود،
فرو می
پوشاند دکتر
با دستهای
کارداناش،
پرونده را می
بندد وَ
تکان صندلیها جملهی
واپسین نشست
را بلند می
گوید ** در
سرسرای
تیمارستان آینده،
با همهی
شگفتیهایش در
بدن خوشاب
پرستار از
نگاهِ ماتِ
جوان دور
می
شود. کپنهاک،
اکتبر ۲۰۰۲
|