|
انتظار |
رضا فرمند |
|
|
سرودهای برگزیده:
زندهباد کلمه/ سخن گوییم!/ غرور/ کلید/ جهان/ از میان
طرحها/ ناز/ در غربت/ میترسم/ امروز/ مهاجر زنده باد کلمه!
کلمه تنها بود! زبانِ آسمان و زمین را نمیدانست. جیغ بود و هیاهو! از باد می ترسید؛ از آب می ترسید آز آذرخش می ترسید در پیشِ پای پنداراَش، گاه هر لحظه درهّی وحشت بود.
رفتاراَش زلال نبود! فریاداَش زلال نبود! رؤیایاش، حتی، ماتشیشه را میماند تا مرگ و کار شک دانههای پُرسش را هرسو فشاند.
۲ اکنون، کلمه، پلکهایش را در سنگ میگشاید در سکوت می گشاید حسرت ها و هوس ها را میبیند.
اکنون، کلمه، دهان می شود آروارههایش را از گذشته تا آینده می گشاید.
دیروز را می جود؛ امروز را می جود. و جهان را آرام می بلعد.
۳ بر زلالِ کلمه، آوار هیاهو می ریزند و زرداب های عفونت را به سرچشمهاش میگشایند، غافل که کلمه دریاییست!
زنده باد کلمه! سرود و بوسه هرگز، اینهمه رازناک نبود!
کپنهاک، ۱۹۸۶ سخن گويیم!
اینان کدام لحظهی ما را زلال گذاشتند؟ سخن گوییم!
این واژه ها که ماهی وار در آب های منطقامان وول میخورند فردا شکار تورهای زماناند. سخن گوییم!
کپنهاک، ۱۹۸۵ ------ غرور
من، پرچمِ غروراَم را در قله های زمان چنان بلند بر افراشتم که گاه، خود با چشم های رفتاراَم نمی بینماش!
غروراَم مرواریدی بود که به آبهای زمان افتاد، آنسان که خود با چشمهای ماهیوار هرگز درخشش آنرا در قعر آب ندیدم!
بسیار خواستم پرندهی غروراَم را یک شب در قفس خواهشی بنوازاَم اما فر و د نیامد.
غرور اَم پرندهایست که اوج میگیرد! اوج می گیرد! و لانهی قلبام را از یاد برده است.
کپنهاک، ۱۹۸۶ ----- کلیدِ جهان
در منظومههای بلندِ کلام کلمهای لبخند میزند و ماهی وار از دستهای پنداراَم می لغزد این واژه، کلید جهان است!
دسامبر، ۱۹۸۶ -------- از میان طرح ها...
آوازهایمان را بلند بخوانیم! جهان، پُر از فراموشیست!
۲ در عشقهای من، زنی گم شد!
۳ زلالِ چشمهی شعر آنسوی هفت درّهی مرگ است!
۴ پایام چرا به روی جادهی امروز نمی آید؟ چشمام چرا پنجره ها را تحقیر می کند؟ حرفام به بوی چه آغشتهاست؟
۵ در کوچه های «قایم با شک» ناپدید شدیم! --- ناز
به لبخندِ هیچ دری دلبسته نیستم، با مرگ این حقیقت را صد بار گفتهام.
وقتی سکوت امتداد می یابد من طرح قفل را چون ابتدای غروب میبینم
انتظاراَم در آستانهی دلها هرگز از موج های خوشآهنگِ ضرب نخستین افزون نمی شود.
پُرکرشمه و آرام تا از پله های ناز فرود آیی من رفتهام.
فوریه، ۱۹۸۷ ---- از غربت
۱ غربت، از جغرافیای جهان، بیرون است. (۱۹۸۷)
سلول نگاه
اینجا، هر لحظه، ناگهان از سلولِ آبیِ نگاهی به سلولی دیگر پرت می شوم.
ژانویه، ۱۳۸۷
بهار در غربت
امروز، آفتاب مبهوتِ هلهلهی سبزی بود و شاخههای درختان از برگ های انسان یکباره سبز شد
تقویمام را باید نگاهی کنم!
۳۱/۳/۱۹۸۷ ----------------- می ترسم
می ترسم فصل ها را دوره دوره تمام کنم. می ترسم تمامِ پنجرهها را در لحظهای بگشایم
می ترسم با جهان نتوانم روزی در میخانهای بنشینم می ترسم جهان بزرگ نباشد و راهها تمام شود
می ترسم روزی از خود چنان گذر کنم که نمانم! می ترسم می ترسم یک شب از دفتر بزرگ ِپنداراَم تصویر آسمان و زمین را دیوانه وار خط بزنم.
۳۱/۱/۱۹۸۷ ----------- امروز
امروز، هیچ کلمهای پناهام نداد! امروزبه آب گفتم سنگ، به سنگ گفتم آب
امروز، شاخ و برگِ درختان را با حرف و باد اشتباه گرفتم.
امروز، مشتام را همچو کلوخی به سوی شیشه راها کردم.
۲/۶/۱۹۸۷ -- مهاجر
۱ مهاجر جملهی کمرنگیست که هر کسی آنرا به میل خود تفسیر میکند
۲ مهاجر بازیچهایست از قطعاتِ کلمه در دستِ کودکِ مطبوعات او، گاه، بی سر و گاه، بی دست و پاست.
۳ مهاجر باید تابلوهای سترگِ فرهنگاش را در فرصتِ اندکِ دیداری به دیوارهای سخن بیاویزد
۴ مهاجر باید از هرچه هست برای وجودِ خود شاهد بیاورد.
نوامبر ۱۳۸۷
|