خانه

دعا تنها بود (شعرهای کوتاه)

رضا فرمند

 Stills from the video of the stoning of Du’a Khalil Aswad.


۱

سنگسار جانوری‌ست که دندان‌هایش را پرت می‌کند

 

۲

هیچ کس بلند نمی‌گوید که سنگسار

جانوری نیست که اهلی شود

و او را نباید با انسان تنها گذاشت.

 

۳

رم کردن قبیله:

سیلاب چنگ و دندان

سیلاب گرگ و سنگ!

 

۴

زندگی برای دوعا چه خواهری می‌توانست بشود!

شادی برای دوعا چه پروانه‌ای می‌توانست بشود!

 

۵

دوعا در کردستان، شتاب کوچکی نیافت که سوارش شود

 

۶

دوعا عروس خون است!

دوعا عروس سکوت است!

دوعا تنهاترین عروس جهان است!

 

۷

دوعا طاووسی عظیم خواهد شد!

 

۸

طاووس ناز و سرزنده‌ای را بی‌بال و پر می‌کنند

و در برابر عکس طاووسی عتیق سر خم می‌کنند

 

۹

طاووس را با سنگ نمی‌توان معنا کرد!

 

۱۰

طاووس که سنگ نمی‌خورد

اینان پرنده را چگونه معنی کرده‌اند؟

 

۱۱

دعا سنگ‌های قبیله‌اش را سبک خواهد کرد

دعا سنگ‌های قبیله‌اش را پرواز خواهد داد

 

۱۲

دوعا در اسطوره‌اش، سکوتِ زنان کردستان را می‌ریسد

 

۱۳

آذرخش خون دوعا به چهره‌ی جهان پاشید

 

۱۴

خون «دوعا» با خط قرمز روشن

بر پیشانی جهان نوشت که شرق،

هنوز که هنوز است

معنای ژرف زن را نیاموخته است!

 

۱۵

دوعا روی دستِ مرگ

دوعا روی دست کردستان مانده است!

 

۱۶

هیس..! هیس...! همسایه‌ی سنگ است

فریاد را اگر بلند نکنی سنگ‌ها نمی‌ریزد

 

۱۷

سنگ، هنوز به راه نرسیده است!

سنگ، هنوز به واژه نرسیده است!

سنگ، هنوز به سرآغاز هیچ چیز نرسیده‌است!

 

۱۸

چگونه می‌شود که عصر نرم زن را

با عصر سخت سنگ اشتباه گرفت؟

 

۱۹

اینجا دشنامی را وزن می‌کنند،

آنجا مرگ را ندیده می‌گیرند.

 

۲۰

سنگ، هیاهوکنان شتاب را له می‌کند

تراژدی اینجاست!

 

۲۱

پرنده‌ها به خون‌اش فرود می‌آیند

بی‌آسمان نمی‌شود از خون‌اش نوشت

 

۲۲

سنگسار را نمی‌شود به آسانی نوشت

سنگ‌های زمخت و تیز‌ش، به روی واژه‌ها پرت می‌شود

 

۲۳

دوعا با واژه‌های جهان به شهر می‌آید

و کردستان باید جا به جا شود

تا دوعا جایی برای نشستن پیدا کند

 

۲۴

خون «دوعا» واژه‌های جهان را به خویش می‌کشد

تا پیکره‌ی اسطوره‌اش را کامل کند

 

۲۵

نگاه‌ها که همسو ‌شوند، چه نیرویی می‌یابند!

واژه‌ها که همسو ‌شوند چه نیرویی می‌یباند!

گام‌ها که همسو ‌شوند چه نیرویی می‌یابند!

چه خوب که دستِ جهان بی‌شمار شده‌است!

چه خوب که چشم‌ جهان

میدان سنگسار را زود رصد می‌کند

 

۲۶

قبیله چه آسان در شهر گم می‌شود

قبیله چه آسان از چراغ قرمز عبور می‌کند

 

۲۷

در روز هفتم آپریل

در میدان شهر بشیقه کسی نبود

که بالای حرف سنگ حرفی زند

 

۲۸

در روز هفتم آپریل

در میدان شهر بشیقه

«دوعا» تنها کسی بود که سنگ نبود!

 

۲۹

دوعا در واژه‌ها برمی‌خیزد!

   

۳۰

از سنگ تا واژه چقدر باید به کلاس «دوعا» رفت؟

 

۳۱

آن مردان خون دوعا را از کدام چنگ و دندان آموخته بودند؟

 

۳۲

سنگسار، چون طاعونی بشیقه را آلود

و چون هیاهویی از خون و استخوان

از نرمی و سفیدی کردستان گذشت.

 

۳۳

در روز هفتم آپریل

شهر بشیقه سخت به زندگی دوعا خورد

و بیابان‌هایش به روی جهان پاشید

 

۳۴

در بشیقه واژه‌های بزرگی پوکیده است!

در بشیقه راه‌های بزرگی کور شده است!

در بشیقه پرسش‌های بزرگی پژمرده است!

 

۳۵

پس کی نوبت خون دوعا می شود!

پس کی نوبتِ حرف دوعا می‌شود!

 

۳۶

خون دوعا بام نگاهی می‌جست تا بپرد

خون دعا بام صدایی می‌جست تا بپرد

 

۳۷

آبرو را باید واژه به واژه

قطره به قطره از آزادی پُر کرد

 

۳۸

اسطوره‌ی «دوعا» با خط قرمز روشن

بر پیشانی جهان نوشت که:

تنگ‌ترین زندان‌ها در واژه‌هاست

و همانجاست که آدمی سنگ می‌شود

 

۳۹

حالا کردستان با اینهمه آینه‌ی هشیار

که در ژرفایش بیدار مانده چه خواهد؟

 

۴۰

دوربین‌ها اگر خون دوعا را تا نگاه جهان نیاورده‌ بودند

چه کس بتونه‌ی سنگ را از روی نام‌اش برمی‌داشت؟

 

۴۱

سنگ‌ها اگر به چشم جهان نمی‌خوردند

آژیر خون «دوعا» را چه کس

چو پیشامدی عظیم به صدا در می‌آورد؟

 

۴۲

قبیله، سنگ را در‌می‌یابد

قبیله زیر لب می‌گوید: مگر چه شده‌است؟

نفرین به دوربین تلفن‌های دستی!

 

۴۳

در سنگ، هیچ شنیده نمی‌شود

در واژه‌هاست که خون‌ دوعا

چو انفجار فاجعه‌ای عظیم به گوش می‌رسد!

 

۴۴

چون گره‌ای از خون به واژه‌هایم افتاده‌ای

می‌نویسم که بازت کنم

 

۴۵

به خون‌ات که می‌اندیشم تنها می‌شوم!

 

۴۶

خون‌ات تعادل جانور و انسان را به هم می‌زند

 

۴۷

بشیقه در روز هفتم آپریل

آنهمه سنگ خورد و هیچ نگفت

شرق در روز هفتم آپریل

آذرخش خون دوعا را نشنید

 

۴۸

وقتی که انسانی معنای خود را خوب نیاموخته‌ باشد

از کجا باید آغازید؟

 

۴۹

مگر واژه‌ نیست که شهر‌ها را به اوج می‌برد

مگر واژه‌ نیست که سخت‌ترین پرسش‌ها را شخم می‌زند

دل دوعا رهاترین واژه‌ها بود!

 

۵۰

دوعا برای خودش طاووسی بود

دوعا برای خودش ونوسی بود

و دل‌اش دلیرترین خون‌ها را داشت.

 

۵۱

خون دوعا اکنون از هفت قبیله

و از هرچه سنگ آزاد است!

   

۵۲

شعر من برادر کوچک خون توست!

شعر من خواهر کوچک خون توست!

 

۵۳

خون دوعا کلاس بزرگی ست!

خون دوعا هر کیشی را می‌تواند باسواد کند.

 

۵۴

زیبایی نمی‌تواند کنار سنگ بایستد

واژه نمی‌تواند کنار سنگ بایستد

مهر نمی‌تواند کنار سنگ بایستد

کدام واژه‌ی فرزانه همسایه‌ی سنگ می‌شود!

 

۵۵

دوعا در غرب هر پروانه‌ای که می‌خواست می‌توانست بشود

دوعا در غرب می‌توانست بهترین دوستِ آزادی باشد.

دوعا در غرب می‌توانست سدها بشیقه را به شهر ببرد

دوعا در غرب می‌توانست کردستان را واژه‌باران کند

 

۵۶

پرهای طاووسی دوعا در شرق نمی‌گنجید!

 

۵۷

خون دوعا پر از نشانه‌های راه است

خون دوعا پُر از نشانه‌های ارجمند آزادی‌ست!

 

۵۸

دوعا هیچ مشکلی با زندگی نداشت

دوعا هیچ مشکلی با آزادی نداشت

دوعا هیچ سخن سختی به هیچ سنگی نگفته بود!

 

۵۹

خون تو در شکسته‌ترین پرسش‌ها

و در خونی‌ترین تنهایی‌ها رهایم می‌کند

با خون تو سدها بار سوار قطار شده‌ام

 

۶۰

سنگ‌ها را برمیدارم تا خط خون دوعا پیدا شود

ناله‌های «دوعا» را

از ژرفای همهمه‌ها و عربده‌ها بیرون می‌کشم.

 

۶۱

خون‌ دوعا را اگر خوب نتوانی بخوانی

سنگ‌های ایمان‌ات را درونی کرده‌ای!

 

۶۲

فمنیست‌های پوستی

سنگ‌ و بیابان را با پاریس اشتباه گرفته‌اند

می‌خواهند خودشان باشند.

 

۶۳

هرجا که «دوعا» نتواند بگذرد سنگ است!

 

۶۴

دوعا یک زندگی پاک و کامل بود

و دلش پَر می‌زد.

 

۶۵

از خون پُرپَر دوعا، بشیقه واپس خواهد ماند!

 

۶۶

چرا واژه این همه دور است؟

چرا سنگ این هم نزدیک است؟

چرا پرسش این همه دور است؟

چرا دین این همه نزدیک است؟

 

۶۷

به یاد گرامی خون‌ات

پاک‌ترین واژه‌هایم بارها سکوت کرده‌اند!

 

۶۸

خون‌ات، مانترای Mantra  شعرم شده است!

 

۶۹

خون‌ات زهدان کردستانِ زن خواهد شد.

   

۷۰

از سنگ‌ که خود را پاک می‌کنم

شعرهای تازه‌ی خون‌ات را قطره قطره می‌شنوم!

 

۷۱

جهان، دست سنگی دین را در دل «دوعا» غافلگیر کرد!

 

۷۲

جهان، خط سختِ‌ سنگ را دیگر نمی‌خواند

و سنگسار نتوانست دین‌اش را به دل‌ها پرت کند!

 

۷۳

واژه‌های زمان نگذاشتند که سنگ و دین و سکوت

خون «دوعا» را معنا کنند

 

۷۴

با این‌همه‌ واژه‌ی سنگی، سرود هم می‌خواهید بخوانید!

با این‌همه سنگ در دل، پرواز هم می‌خواهید بکنید!

 

۷۵

آذرخش خون «دوعا»

سنگ‌های کردستان را خواهد شکافت

آذرخش خون «دوعا»

کردستان زن را بیدار خواهد کرد.

 

۷۶

دین چه آسان بر سفره‌ی سنگ و مرگ می‌نشیند

دین چه آسوده تا گام‌های نخستین‌اش واپس می‌نشیند

دین چه آسوده خون را هر جور که خواست معنا می‌کند

دین چه آسوده مرزهای سنگی‌اش را از زندگی زن بالا می‌کشد.

 

۷۷

چقدر سنگ به راه بوسه‌ها افکنده‌اند!

چقدر چاه در راه نوازش‌ها کنده‌اند!

چقدر مرگ با هماغوشی درآمیخته‌اند.

 

۷۸

دین آیا به اندازه‌ی دل «دوعا» بزرگ خواهد شد؟

کردستان آیا به اندازه‌ی دل «دوعا» بزرگ خواهد شد؟

 

۷۹

بال که نمی‌تواند خود را کوچک‌تر کند

آسمان باید بزرگ‌تر شود

عشق که نمی‌تواند خود را کوچک‌تر کند

واژه‌ها باید بازتر شوند

 

۸۰

دوعا می‌توانست پرهای طاووسی‌اش را

به بشیقه بپوشاند

و او را به جشن‌های زمان ببرد

 

۸۱

دوعا می‌توانست بشیقه را سوار شتاب‌اش کند

و به شهرهای جهان ببرد

 

۸۲

خون تو نشان داد که همه هنوز

خواندن و نوشتن زن را نیاموخته‌اند.

خون تو نشان داد که همه هنوز

زبان ساده‌ی پاکی و زیبایی را درنیاموخته‌اند.

 

۸۳

اکنون در می‌یابم

در خون تو راه‌ها را با سنگ بستند

در خون تو پرسش‌های بزرگ را شکستند

اکنون در می‌یابم

در خون تو فرهتِ یگانه‌ی انسان را به خاک آلودند

 

۸۴

خون تو نشان داد که دین پُرجان است

و می‌تواند د