|
۱
سنگسار
جانوریست
که دندانهایش
را پرت میکند
۲
هیچ
کس بلند نمیگوید
که سنگسار
جانوری
نیست که اهلی
شود
و
او را نباید
با انسان
تنها گذاشت.
۳
رم
کردن قبیله:
سیلاب
چنگ و دندان
سیلاب
گرگ و سنگ!
۴
زندگی
برای دوعا چه
خواهری میتوانست
بشود!
شادی
برای دوعا چه
پروانهای
میتوانست
بشود!
۵
دوعا
در کردستان،
شتابی کوچک
نیافت که
سوارش شود!
۶
دوعا
عروس خون است!
دوعا
عروس سکوت
است!
دوعا
تنهاترین
عروس جهان
است!
۷
دوعا
طاووسی عظیم
خواهد شد!
۸
طاووس
ناز و سرزندهای
را بیبال و
پر میکنند
و
در برابر عکس
طاووسی عتیق
سر خم میکنند
۹
طاووس
را با سنگ نمیتوان
معنا کرد!
۱۰
طاووس
که سنگ نمیخورد
اینان
پرنده را
چگونه معنی
کردهاند؟
۱۱
دوعا
سنگهای
قبیلهاش را
سبک خواهد
کرد
دوعا
سنگهای
قبیلهاش را
پرواز خواهد
داد
۱۲
دوعا
در اسطورهاش،
سکوتِ زنان
کردستان را
میریسد
۱۳
آذرخش
خون دوعا به
چهرهی جهان
پاشید
۱۴
خون
«دوعا» با خط
قرمز روشن
بر
پیشانی جهان
نوشت که شرق،
معنای
نازک زن را
هنوز
نیاموخته
است!
۱۵
دوعا
روی دستِ مرگ
دوعا
روی دست
کردستان
مانده است!
۱۶
هیس..!
هیس...! همسایهی
سنگ است
فریاد
را اگر بلند
نکنی سنگها
نمیریزد
۱۷
سنگ،
هنوز به راه
نرسیده است!
سنگ،
هنوز به واژه
نرسیده است!
سنگ،
هنوز به
سرآغاز هیچ
چیز نرسیدهاست!
۱۸
چگونه
میشود که
عصر نرم زن را
با
عصر سخت سنگ
اشتباه
گرفت؟
۱۹
اینجا
دشنامی را
وزن میکنند،
آنجا
مرگ را ندیده
میگیرند.
۲۰
سنگ،
هیاهوکنان
شتاب را له میکند
تراژدی
اینجاست!
۲۱
پرندهها
به خوناش
فرود میآیند
بیآسمان
نمیشود از
خوناش نوشت
۲۲
سنگسار
را نمیشود
به آسانی
نوشت
سنگهایش
پُر از
معناهای
خونی
پُر از
معناهای
تاریک است.
۲۳
دوعا
با واژههای
جهان به شهر
میآید
از
زمین و آسمان
به سرزمیناش
باز خواهد
گشت
و
کردستان را
نرمتر و
زیباتر
خواهد کرد.
۲۴
خون
«دوعا» واژههای
جهان را به
خویش میکشد
تا
پیکرهی
اسطورهاش
را کامل کند
۲۵
نگاهها
که همسو شوند،
چه نیرویی مییابند!
واژهها
که همسو شوند
چه نیرویی مییباند!
گامها
که همسو شوند
چه نیرویی مییابند!
چه
خوب که دستِ
جهان بیشمار
شدهاست!
چه
خوب که چشم
جهان
میدان
سنگسار را
زود رصد میکند
۲۶
قبیله
چه آسان در
شهر گم میشود
قبیله
چه آسان از
چراغ قرمز
عبور میکند
۲۷
در
روز هفتم
آپریل
در
میدان شهر
بشیقه کسی
نبود
که
بالای حرف
سنگ حرفی زند
۲۸
در
روز هفتم
آپریل
در
میدان شهر
بشیقه
«دوعا»
تنها کسی بود
که سنگ نبود!
۲۹
دوعا
در واژهها
برمیخیزد!
۳۰
از
سنگ تا واژه
چقدر باید به
کلاس «دوعا»
رفت؟
۳۱
آن
مردان خون
دوعا را از
کدام چنگ و
دندان
آموخته
بودند؟
۳۲
سنگسار،
چون طاعونی
بشیقه را
آلود
و
چون هیاهویی
از خون و
استخوان
از
نرمی و سفیدی
کردستان
گذشت.
۳۳
در
روز هفتم
آپریل
شهر
بشیقه سخت به
زندگی دوعا
خورد
و
بیابانهایش
به روی جهان
پاشید
۳۴
در
بشیقه واژههای
بزرگی
پوکیده است!
در
بشیقه راههای
بزرگی کور
شده است!
در
بشیقه پرسشهای
بزرگی
پژمرده است!
۳۵
پس
کی نوبت خون
دوعا می شود!
پس
کی نوبتِ حرف
دوعا میشود!
۳۶
خون
دوعا بام
نگاهی میجست
تا بپرد
خون
دعا بام
صدایی میجست
تا بپرد
۳۷
آبرو
را باید واژه
به واژه
قطره
به قطره از
آزادی پُر
کرد
۳۸
اسطورهی
«دوعا» با خط
قرمز روشن
بر
پیشانی جهان
نوشت که:
تنگترین
زندانها در
واژههاست
و
همانجاست که
آدمی سنگ میشود
۳۹
اکنون
کردستان با
اینهمه
آینهی
هشیار
که
در ژرفایش
بیدار مانده
چه خواهد؟
۴۰
دوربینها
اگر خون دوعا
را تا نگاه
جهان
نیاورده
بودند
چه
کس بتونهی
سنگ را از روی
ناماش برمیداشت؟
۴۱
سنگها
اگر به چشم
جهان نمیخوردند
آژیر
خون «دوعا» را
چه کس
چو
پیشامدی
عظیم به صدا
در میآورد؟
۴۲
قبیله،
سنگ را درمییابد
قبیله
زیر لب میگوید:
مگر چه شدهاست؟
نفرین
به دوربین
تلفنهای
دستی!
۴۳
در
سنگ، هیچ
شنیده نمیشود
در
واژههاست
که خون دوعا
چو
انفجار
فاجعهای
عظیم به گوش
میرسد!
۴۴
چون
گرهای از
خون به واژههایم
افتادهای
مینویسم
که بازت کنم
۴۵
به
خونات که میاندیشم
تنها میشوم!
۴۶
خونات
تعادل جانور
و انسان را به
هم میزند
۴۷
بشیقه
در روز هفتم
آپریل
آنهمه
سنگ خورد و
هیچ نگفت
شرق
در روز هفتم
آپریل
آذرخش
خون دوعا را
نشنید
۴۸
هنگامی
که انسانی
معنای خود را
نیاموخته
باشد
از
کجا باید
آغازید؟
۴۹
مگر
واژه نیست
که شهرها را
به اوج میبرد
مگر
واژه نیست
که سختترین
پرسشها را
شخم میزند
دل
دوعا
رهاترین
واژهها بود!
۵۰
دوعا
برای خودش
طاووسی بود
دوعا
برای خودش
ونوسی بود
و
دلاش
دلیرترین
خونها را
داشت.
۵۱
خون
دوعا اکنون
از هفت قبیله
و
از هرچه سنگ
آزاد است!
۵۲
شعر
من برادر
کوچک خون
توست!
شعر
من خواهر
کوچک خون
توست!
۵۳
خون
دوعا کلاس
بزرگی ست!
خون
دوعا هر دینی
را میتواند
باسواد کند!
۵۴
زیبایی
نمیتواند
کنار سنگ
بایستد
واژه
نمیتواند
کنار سنگ
بایستد
مهر
نمیتواند
کنار سنگ
بایستد
کدام
واژهی
فرزانه
همسایهی
سنگ میشود!
۵۵
دوعا
در غرب میتوانست
هر پروانهای
که خواست
بشود.
دوعا
در غرب میتوانست
بهترین
دوستِ آزادی
باشد.
دوعا
در غرب میتوانست
سدها بشیقه
را به شهر
ببرد
دوعا
در غرب میتوانست
کردستان را
واژهباران
کند
۵۶
پرهای
طاووسی دوعا
در شرق نمیگنجید!
۵۷
خون
دوعا پُر از
نشانههای
راه است
خون
دوعا پُر از
نشانههای
ارجمند
آزادیست!
۵۸
دوعا
هیچ سخن سختی
به هیچ سنگی
نگفته بود!
۵۹
خون
تو در شکستهترین
پرسشها
و
در خونیترین
تنهاییها
رهایم میکند
با
خون تو سدها
بار سوار
قطار شدهام
۶۰
سنگها
را برمیدارم
تا خط خون
دوعا پیدا
شود
نالههای
«دوعا» را
از
ژرفای همهمهها
و عربدهها
بیرون میکشم.
۶۱
خون
دوعا را اگر
خوب نتوانی
بخوانی
سنگهای
ایمانات را
درونی کردهای!
۶۲
فمنیستهای
پوستی
سنگ
و بیابان را
با پاریس
اشتباه
گرفتهاند
میخواهند
خودشان
باشند.
۶۳
هرجا
که «دوعا»
نتواند
بگذرد سنگ
است!
۶۴
دوعا
یک زندگی
پُرتپش و
کامل بود
و
دلش پَر میزد.
۶۵
از
خون پُرپَر
دوعا، بشیقه
واپس خواهد
ماند!
۶۶
چرا
واژه این همه
دور است؟
چرا
سنگ این هم
نزدیک است؟
چرا
پرسش این همه
دور است؟
چرا
دین این همه
نزدیک است؟
۶۷
به
یاد گرامی
خونات
پاکترین
واژههایم
بارها سکوت
کردهاند!
۶۸
خونات،
مانترای
Mantra شعرم
شده است!
۶۹
خونات
زهدان
کردستانِ زن
خواهد شد.
۷۰
از
سنگ که خود
را پاک میکنم
شعرهای
تازهی خونات
را قطره قطره
میشنوم!
۷۱
جهان،
دست سنگی دین
را در دل «دوعا»
غافلگیر کرد!
۷۲
جهان،
خط سختِ سنگ
را دیگر نمیخواند
و
سنگسار
نتوانست دیناش
را به دلها
پرت کند!
۷۳
واژههای
زمان
نگذاشتند که
سنگ و دین و
سکوت
خون
«دوعا» را
معنا کنند
۷۴
با
اینهمه
واژهی
سنگی، سرود
هم میخواهید
بخوانید!
با
اینهمه سنگ
در دل، پرواز
هم میخواهید
بکنید!
۷۵
آذرخش
خون «دوعا»
سنگهای
کردستان را
خواهد شکافت
آذرخش
خون «دوعا»
کردستان
زن را بیدار
خواهد کرد.
۷۶
دین
چه آسان بر
سفرهی سنگ و
مرگ مینشیند
دین
چه آسوده تا
گامهای
نخستیناش
واپس مینشیند
دین
چه آسوده خون
را هر جور که
خواست معنا
میکند
دین
چه آسوده
مرزهای سنگیاش
را از زندگی
زن بالا میکشد.
۷۷
چقدر
سنگ به راه
بوسه افکندهاند!
چقدر
چاه در راه
نوازش کندهاند!
چقدر
مرگ با
هماغوشی
درآمیختهاند.
۷۸
دین
آیا به
اندازهی دل «دوعا»
بزرگ خواهد
شد؟
کردستان
آیا به
اندازهی دل «دوعا»
بزرگ خواهد
شد؟
۷۹
بال
که نمیتواند
خود را کوچکتر
کند
آسمان
باید بزرگتر
شود
عشق
که نمیتواند
خود را کوچکتر
کند
واژهها
باید بازتر
شوند
۸۰
دوعا
میتوانست
پرهای
طاووسیاش
را
به
بشیقه
بپوشاند
و
او را به جشنهای
زمان ببرد
۸۱
دوعا
میتوانست
بشیقه را
سوار شتاباش
کند
و
به شهرهای
جهان ببرد
۸۲
خون
تو نشان داد
که همه هنوز
خواندن
و نوشتن زن را
نیاموختهاند.
خون
تو نشان داد
که همه هنوز
زبان
سادهی
زیبایی را
نیاموختهاند.
۸۳
اکنون
در مییابم
در
خون تو راهها
را با سنگ
بستند
در
خون تو پرسشهای
بزرگ را
شکستند
اکنون
در مییابم
در
خون تو حرمت
انسان را به
خاک آلودند
۸۴
خون
تو نشان داد
که دین،
پُرجان است
و
میتواند در
مرگاش زنده
بماند.
۸۵
خون
تو نشان داد
که واژهها
هم چرکین میشوند
۸۶
پاکی
بیصدا
نیست؛ نرمی
بیصدا نیست
و
خون دوعا بیصدا
نبود
در
واژههاست
که خون «دوعا»
خوب شنیده میشود!
۸۷
جهان
که سخن میگوید
دین
و قدرت چه زود
کراوتاشان
را میزان میکنند
۸۸
روشنی
خونات از
واژههای
کردستان فرو
نخواهد شد
روشنی
خونات از
واژههای
جهان فرو
نخواهد رفت
روشنی
خونات با هر
پرسش پاکی
برخواهد
خواست!
۸۹
زندگی
دوعا از جشنی
کوتاهتر
بود
از
پرسشی کوتاهتر
بود
او
چگونه میتوانست
ناموس قبیلهای
را فریب داده
باشد!
۹۰
دوعا
نمیدانست
که در بوسه
چاه کندهاند
در
نوازش چاه
کندهاند
و
عشق را به
بهمن هیاهو و
سنگ بستهاند.
۹۱
دوعا،
سنگ بوسه را
ندیده بود
سنگ
نوازش را
ندیده بود
دوعا
خرّهی دین
را از پشت سنگ
و لگد نشنیده
بود!
۹۲
در
قبیله، چقدر
زندگی را با
سنگ درآمیختهاند
در
قبیله، چقدر
مرگ را با
زندگی درآمیختهاند.
۹۳
در
میدان
بشیقه،
لُملُمهی
مرد بود مرد
در
میدان
بشیقه، تیز و
دُرُشت، سنگ
بود سنگ!
در
میدان
بشیقه، در
چنبرهی تنگِ
سنگ و مرگ و
هیاهو
زخمهای
دوعا بود!
۹۴
دوعا
با چه عتیقی
تصادف کرده
بود
که
اینهمه سنگ
را شورانده
بود
۹۵
بشیقه
شاهراه
آیندهاش را
به
یاری دوعا
خواهد یافت!
۹۶
سکوت
نمیتواند
قانون شود
سکوت
نمیتواند
قاضی شود
سکوت
نمیتواند
وکیل شود؛
دادگاه شود
سکوت
نمیتواند
قربانی را
کالبدشکافی
کند؛
از
شکستگیهایش
عکس بگیرد؛
و
با شاهدان
فاجعه گفتگو
کند
سکوت
نمیتواند
به سخنهای
خون دوعا گوش
کند
سکوت
سرانجام سنگ
میشود
سکوت
سرانجام گلهگله
مرد میشود
۹۷
شهری
را باید به
رسیدگی خونات
گماشت
قبیله،
خونات را
نیاموختهاست!
۹۸
میشود
آیا که آسمان
سرزمینی
گنجایی
پرهای زنی را
نداشته
باشد؟
۹۹
سرزمینی
که دوستی چون
سنگسار دارد
دیگر
به هیچ دشمنی
نیاز ندارد
۱۰۰
خون
دوعا دینی را
به نقد میکشد؛
سرزمینی
را به نقد میکشد؛
و
تعادل جانور
و انسان را به
هم میزند
با
خون دوعا نمیشود
بازی کرد!
۱۰۱
بدون
زنآموزی
مگر میتوان
باسوادِ
انسان شد؟
میآموزند
که زن را
نیاموزند
آن
مردان،
براستی از
دوعا چه
آموخته
بودند؟
۱۰۲
هر
دقیقه، شصت
سنگ
هر
دقیقه، شصت
لگد
هی
شکستن شکسته!
هی
شکستن شکسته!
۱۰۳
سنگسار
را نمیتوانم
بنویسم
همیشه
سنگی
نانوشته میماند
همیشه
زخمی
نانوشته میماند
و
سنگ را که پی
میگیرم
در
جنگل غریزه و
غارهای
تاریک گم میشوم.
۱۰۴
دوعا
پُرسشی ژرف و
ارجمند و
پراکندهست
هیچ
دینی، دولتی
نمیتواند
پشتِ
گوش سکوت
بیندازد!
۱۰۵
قبیله
پس
از گذراندن
دورههای زن
است که شهر میشود
۱۰۶
هر
قبیله که خون
دوعا را
دریابد شهر
میشود
هر
شهر که خون
دوعا را
دریابد
پرنده میشود
۱۰۷
ایمان،
گاه،
جنگل
را به آسانی
با انسان
درمیآمیزد
۱۰۸
از
دروازهی
گشاد ایمان
چه
اژدرهایی که
نمیتوان
گذراند.
در
ژرفای ایمان
چه
سنگهایی که
نمیتوان
انباشت!
۱۰۹
دوعا،
تنها
پاسخگوی تن
خود بود
و
هیچ پیمانی
با هیچ جنگلی
نبسته بود
۱۱۰
خونات
به همهی
زیباییها
پیوند میخورد
خونات،
زیباترین
طاووس جهان
خواهد شد!
۱۱۱
همینکه
مینویسم
خونات
از همهی
واژهها پیش
میافتد!
۱۱۲
جهان،
دوعا را به
زیباترین
واژههایش
پیچید
جهان
نگذاشت که
بشیقه،
معنای خون
دوعا را
دگرگون کند
۱۱۳
دو
گنجشک در
میان گلها،
جیکجیک
و پروازشان
را به هم میآمیزند
گلها
و گنجشکها
چقدر به دوعا
نزدیکتراند
تا
سنگها و آدمها
۱۱۴
خون
دوعا با همهی
واژهها سخن
میگوید
خون
دوعا هر
پروازی را
فروتن میکند
۱۱۵
دوعا
را خوب
نتوانستم
بنویسم
واژههای
خوناش را
خوب
نتوانستم
بخوانم
و
همیشه سدها
سنگ
با
استخوان و
دردش فاصله
داشتم!
۱۱۶
خون
دوعا به هر
طرف که چکید
پُرسش شد!
۱۱۷
خاکی
که خون زن را
زود بخشاکند
بارور
واژه نیست
چه
خوب که خون
دوعا به واژههای
جهان پاشید!
۱۱۸
یک
قبیله مرد با
دندانهای
سنگی
زندگی
دوعا را در
چشم روز روشن
با
خشم دریدند.
۱۱۹
بشیقه
از غار سنگیاش
با هزاران سر
بیرون دوید
و
دوعا را غرشکنان
درید.
۱۲۰
در
رگبار سنگهای
تیز
نازکی
دوعا بیپناه
بود.
۱۲۱
دوعا
همبالای گامهای
بزرگ
دوعا
همبالای
پُرسش و
جسارت بود!
۱۲۲
دوعا
از آب، نازکتر
بود
دوعا
چنانکه جهان
دید،
از
عشق نازکتر
بود
۱۲۳
خون
دوعا قرمز
قرمز در
پُرسشها میتپد
۱۲۴
خون
دوعا به گونههای
هشیاری گل میاندازد!
۱۲۵
خون
دوعا نقشهی
روشن آزادیست
پُلیست
که آینده نمیتواند
از آن نگذرد
۱۲۶
الماس
خون دوعا، با
پرسشهای
قرمز
به
چشمهای
کردستان
خیره ماندهاست.
۱۲۷
گمان
بُردند که میتوانند
خون دوعا را
به
آسانی لب جوی
دین و قبیله
بریزند.
۱۲۸
بشیقه
با سواد دوعا
نبود
و
گوهر بیبهای
جاناش را
نشناخته
بود.
۱۲۹
خون
دوعا را با
سنگهای تیز
گشودند
و
یک جهان،
خنده و نگاه و
آرزو را به
خاک ریختند
۱۳۰
از
خون دوعا میتوان
هزاران پَر
بیرون کشید
از
خون دوعا میتوان
هزاران واژه
بیرون کشید.
۱۳۱
بدون
خواندن خون
دوعا
هیچ
دینی نمی
تواند نرم و
پاک و گرامی
شود.
۱۳۲
اکنون،
سنگهای دین
خفتهاند
و
هیاهوها به
غارها
بازگشتهاند
پُرسشهای
خون دوعا اما
با چشمهای
قرمز
بیدارند.
۱۳۳
پَر
را از معنای
دوعا
برداشته
بودند
راه
را از معنای
دوعا
برداشته
بودند
عشق
را از معنای
دوعا
برداشته
بودند
انسان
را حتی از
معنای دوعا
برداشته
بودند
اینان
زن را چگونه
معنا کردهاند.
۱۳۴
سالخورده
مردی با واژههای
گردآلود
وردی
میخواند
و
معنای انسان
را دگرگون میکند
اینان
دین را چگونه
معنا کردهاند
۱۳۵
آدمیان
را چگونه با
لعاب ایمان
به هم میچسبانند
و
جانوری عظیم
میکنند؟
۱۳۶
واژههای
پاک و فرهمند
معنای
بلند و
ارجمند خون
دوعا را
از
زیر سنگها
بیرون
کشیدند
۱۳۷
جهان،
الماس خون
دوعا را
از
زیر سنگها
بیرون کشید
و
به سینهاش
آویخت.
۱۳۸
جهان
نگذاشت که
سنگ و بشیقه
و
سکوتِ
کردستان
آبروی
ارجمند دوعا
را معنا کنند.
۱۳۹
جهان
دوست دوعا شد
و
به حال و روز
بشیقه و
سرزمین دوعا
در
دل گریست.
۱۴۰
دوعا
در آنسوی
انسان کشته
شد
خوناش
به گونهای
ریخته شد که
نمیتوان
نوشت
۱۴۱
زن
مگر معنای
جامعه نیست؟
معنای
بشیقه در
دوعا چیست؟
معنای
کردستان در
دوعا چیست؟
۱۴۲
استخوان
شکستهی
دوعا
لای
واژههای
زخمیام
مانده است.
۱۴۳
خون
دوعا سنگهای
کردستان را
نرم خواهد
کرد
خون
دوعا زبان
سکوت
کردستان را
خواهد گشود
۱۴۴
معنای
تازهای از
سنگ میخواهم
معنای
تازهای از
انسان میخواهم
معنای
تازهای از
از دین میخواهم
تا
بتوانم خون
دوعا را
بنویسم
۱۴۵
خون
دوعا را نمیتوانم
بنویسم
نگاههای
خوناش را
نمیتوانم
بشمارم
راههای
خوناش را
نمیتوانم
بشمارم
خندههای
خوناش را
نمیتوانم
بشمارم
برای
نوشتن خون
دوعا زبان
دیگری میخواهم
۱۴۶
در
بشیقه
با
سنگهایی که
هر گاوی را به
زمین میافکند.
به
سر و روی دوعا
کوفتند
و
آب از آب تکان
نخورد
و
کلمه از کلمه
تکان نخورد
و
دل از دل تکان
نخورد
در
بشیقه با
معنای زن چه
کردهاند؟
۱۴۷
دوعا
را نمیتوانم
بنویسم
واژه
و غرش و جانور
و انسان
ناگهان
به هم میآمیزد.
۱۴۸
در خون
دوعا نمیشود
آسود
در
خون دوعا
خسته میشوم
در
خون دوعا
شکسته میشوم
۱۴۹
خون
دوعا را در
شعرم میکارم
و
در برابر پاکترین
آبها
و
نرمترین
آفتابها
سکوت میکنم.
۱۵۰
بر
خونات که
دست میزنم
پرسشهای
قرمز بیدار
میشوند
۱۵۱
پُرپَر
از دوستداشتن
مگر پرندهای
هم هست!
سرزمینی
که در آن عشق
جنایت باشد
همه
چیزش باید
وارونه باشد.
۱۵۲
خونات
را مینویسم
که انسان
بمانم
خونات
را مینویسم
که خواهر
واژههایم
شوی!
خونات
را مینویسم
که پاکتر
شوم؛ زیباتر
شوم!
۱۵۳
هر
روز، کنار آبها،
درختها،
پنجرههای
قطار
روبروی
خونات می
نشینم و هرچه
گفت مینویسم.
۱۵۴
هر
روز، پُرسشهای
تازهی خونات
را
از
باغها و آبها
و آسمان میبویم
و می نویسم.
۱۵۵
خونات
دست واژههایم
را میگیرد
و
به گوشههای
خلوت باغها
و بیشهها میبرد.
و
بیانکه
چیزی بخواهد
آرام
در کنارم مینشیند
۱۵۶
خونات،
واژههایم
را
چو
کهربای کلان
حقیقت به
خویش میکشد
۱۵۷
در
روز هفتم
آپریل
بشیقه
سنگهایش را
هیاهوکنان
به سربالایی
آیندهاش
انداخت
۱۵۸
آینده،
خنده،
فرزانگی،
پاکی،
زیبایی،
از
مرگات گیچ
ماندهاند!
۱۵۹
در
روز هفتم
آپریل
بشیقه
نازکی زندگیاش
را در روز
روشن
با
شور و هیجان
درهم شکست
۱۶۰
واژههایم
پُر از گلهای
پَرپَر خون
تو شده است!
۱۶۱
آنقدر
مینویسمات
که خواهر
شعرم شوی!
۱۶۲
با
خونات در
خیابانهای
کردستان
آنقدر میمانم
که
سنگ و خاک هم
پاکیات را
بیاموزند
و
مردان، دلها
و واژههاشان
را با خونات
روشن کنند
۱۶۳
تو
چابُک بودی
دوعا، تو
پُرپَر بودی
تو
میتوانستی
همهی شتابها
را سوار شوی!
----------------------------------------
۱۶۴
آمادهی
پرواز میشویم
دوعا
راه
بیفت!
زخمهایت
را من برمیدارم.
۱۶۵
در
چشمایم تا
باکو Baku آمدهای،
دوعا
همهی
منظرهها را
آب میکنی!
۱۶۶
هنوز
عزیز
چشمهایمی
و
همینکه پاک
می شوم میریزی!
هنوز
سکوتام را
مات میکنی!
۱۶۷
به
دوعا که میرسم
میشکنم
چه
در خیابان،
چه در کافه،
چه در سفر
به
دوعا که میرسم
شعرم آب میشود!
۱۶۸
در
ژرفای پاکترین
واژهها
شعرم
به ترنم خونات
گوش میکند!
۱۶۹
خونات
خوشهخوشه
در دلم میرسد
در
نگاهام میرسد؛
در سکوتام
میرسد
بارورم
کردهای
دوعا!
۱۷۰
در
کنار خونات
زیباتر شدهام
دوعا؛
در
کنار خونات
انسانتر
شدهام دوعا!
۱۷۱
خونات
رهاترین
واژههای
زمان را داشت!
خونات
بزرگ بود
خونات
ددمنشان دین
و ایمان را
به
روشنی به همه
نشان داد.
۱۷۲
من
واژههایم
را در خون
دوعا پاک
کردهام!
من
واژههایم
را در خون
دوعا
بالاندهام!
۱۷۳
نمیدانستند
که با دهکدهی
جهان
به
اندازهی یک
فریاد؛
به
اندازهی
پرتاب یک سنگ
هم فاصله
ندارند!
۱۷۴
سکوت،
معنای خون
دوعا نیست!
این
را همهی
جهان فهمیده
است!
۱۷۵
با
خون دوعا
پاکی تازهای
را کشف کردهام
۱۷۶
شعرم
هیچگاه
معنایی نازکتر
از دوعا
نداشته است!
شعرم
هیچگاه
معنایی پاکتر
از دوعا
نداشته است!
۱۷۷
شعرم،
معناهایت را
میستاید
دوعا
شعرم
راههایت را
میستاید
در
کنار خونات
شعرم سربلند
شده است!
۱۷۸
شعرم
خوشههای
خونات را
چیده است
شعرم
در خونات
بزرگتر شده
است دوعا
۱۷۹
شعرم
هیچ قدیسی را
پاکتر از
دوعا نمیداند
شعرم
هیچ خدازنی
را پاکتر از
دوعا نمیداند
شعرم
هیچ طاووسی
را زیباتر از
دوعا نمی
داند
۱۸۰
شعرم
به خواهریات
میبالد
دوعا!
۱۸۱
شعرم
در خون دوعا
میریزد
شعرم
در خون دوعا
میشکند
شعرم
در خود دوعا
پاک میشود
شعرم
در خون دوعا
آذرخش میشود.
۱۸۲
در
کنار خون
دوعا شعرم
رهاست
در
کنار خون
دوعا شعرم
پاکترین
است
در
کنار خون
دوعا شعرم
سربلندترین
است
۱۸۳
حالا
که تو مردهای،
مرگ نباید
بمیرد
حال
که تو مردهای
زندگی باید
بیشتر زنده
بماند
تو
مرگ و زندگی
را دگرگون
کردهای
دوعا!
نمیشود
که با تو مرگ
همان باشد
نمیشود
که بیتو
زندگی همان
باشد
تو
معنای سنگ را
دگرگون کردهای
دوعا
تو
معنای انسان
را دگرگون
کردهای
دوعا
۱۸۴
برای
شعر من
معنای
خون دوعا به
ژرفی معنای
زندگیست!
۱۸۵
من
در معنای
مادر درنگ
کردهام
من
در معنای
ایمان درنگ
کردهام
من
در معنای
پاکی درنگ
کردهام
شعرم
هیچگاه
معنایی
بلندتر از
دوعا نداشته
است!
۱۰
جولای، ۲۰۰۷
|