|
خانوادهی
یکنفره |
رضا
فرمند |
|
|
و
دیگر از کسی
نمیخواهم
که معنایم را
کامل کند! * انسان،
نوعی صداست؛
گونهای
جنبش است! خلوت
شهر، آکنده
از سکوت عید
است! * نوروز
که میآید من
سبُکتر سفر
میکنم؛ پرندهتر
میشوم؛ نوروز
که میآید من
شعرم را در
شهرکهای
پیرامون
کپنهاک به
گردش میبرم! * کودک
که بودم در
مارالان
تبریز چند
سکه و تخممرغی
رنگین هیجانم
را به کوچهها
میبرد * اندوه،
پرسشی گرسنه
است من
دیگر پاسخهای
اندوه را
آموختهام اکنون
من روزم را
خودم نو میکنم و
نوروز را هر
جور که
بخواهم معنا
میکنم * من
با شعر،
خانوادهای
یک نفرهام؛ و
دیگر از کسی
نمیخواهم
که معنایم را
کامل کند! ۲۴
دسامبر،
۲۰۰۷
|