|
بلور
سحرآمیز |
رضا
فرمند |
|
|
بلور
سحرآمیز
واژگانم را
میچرخانم و
معنایی تازه
به خود میدهم. نامم
را عوض میکنم و
مرگ نمیتواند
پیدایام
کند راهام
را عوض میکنم
و دلشورهها
گیج میشوند و
همینکه به بنبست
پُرسشی میرسم جیبهایم
را خالی میکنم. من
از دویدن در
پُرسشها
نترسیدهام من
از گذشتن از
معناها
نترسیدهام * من
آموختهام
کز واژهها
به هنگام
بگریزم از
واژهها
گریختن: معنایی
تازه به خود
دادن معنایی
تازه به
زندگی دادن
است * من،
همیشه در
انتظارم
چیزی کاشتهام من،
همیشه در
دردم چیزی
کاشتهام * من
همینکه گره
میخورم بلور
سحرآمیز
واژگانم را
میچرخانم و
معنایی تازه
به خود میدهم. ۱۸
دسامبر،
۲۰۰۷
|