|
بهار کلمه |
رضا فرمند |
|
سروهای برگزیده:
این بار/ حقیقت ساده/ واهمه و کلمه/ کلمه و مرگ/ بهار کلمه/
عادت/ جسارت/ با کار زیبا میشوی/ کلمه و عطوفت این بار
به من، خنده را دوباره بیاموزید! و حسرت را با چشمهای زمان از رفتاراَم جدا بکنید
این بار در شبِ دین بی چراغام رها مکیند! و روح و جن و پری را با سایهام میامیزید.
این بار در بلوغ، چشمهسار خواهش پاکام را با آیههای گناه نیالائید!
این بار در کلمهام بگردانید! نگاهام را کلمهای کنید! درداَم را کلمهای کنید! عشقام را کلمهای کنید!
آوریل، ۱۹۸۹ -------- حقیقت ساده
به شعری می اندیشم که آب را به مردم نشان دهد؛ سنگ را به مردم نشان دهد؛ و زمرّدِ خواهش را از ریگ و لای دین بیرون بیاورد.
به شعری می اندیشم که دستِ مردم را به روی اشیاء بلغزاند و آنان را به دیدن و تجربه کردن عادت دهد.
به شعری می اندیشم که بتواند این حقیقت ساده را به مردم بفهماند که: آنچه نیست نیست! و آنچه هست هست!
ژوئن ۱۹۹۰ ---------------- واهمه و کلمه
واهمه طغیانِ رودِ کلمه است
واهمه کورموشِ بزرگیست که پی در پی در خرمن خیال گم می شود
واهمه پُرسشی است که خرمنِ کلمه را در نفسی می تاراند.
واهمه کژدمِ سئوالی است کز پیکر کلمه تُند می دود
واهمه هنگامی است که لقمهی جهان در گلوی کلمه گیر می کند
واهمه پایکوبی دیوان بر سقفِ کلمه است
واهمه هیولايی ست کز ساقِ نازکِ کلمه تاب می خورد.
واهمه تصادفِ مرگبار کلمه با زندگی است.
واهمه کرمی است در برگِ کلمه که پیلهی مرگ می تند
واهمه تنهایی است غار هولناکِ هیولای مرگ!
اکتبر، ۱۹۸۷ ----- کلمه و مرگ
کلمه مرگ را مثلِ کورمورِ تنهایی در جنگلاش محو می کند
مورچهی مرگ، از مرمرِ عمارتِ عظیمِ کلمه همواره فرو لغزیده است
دریچهی باور ما را دستی همواره به روی مرگ می بندد
ما از کلمه پُرايم شعرایم الماسِ چشمِ غرورایم! لحظه لحظه آیندهایم! مرگ چگونه با ما بستیزد!
اکتبر، ۱۹۸۷ ------- بهار کلمه
امروز از آینده بیرون نیامدم، در زمین بیکرانِ کلمه کاریزِ جاودانِ زمان را می جستم.
امروز بهار کلمه تمامِ دانههای پُرسش را رویانده بود.
امروز از پنجرهی کلمه به شطِ خروشانِ لحظه خیره شدم.
امروز جهان کلمهای بود و حقیقت خود را نمی توانست پشتِ هیچ پُرسشی پنهان کند.
امروز از آینده بیرون نیامدم.
دسامبر، ۱۹۸۸ ----- عادت
عادت چه زود! چه زود! رنگِ حقیقت می گیرد.
پوستوار پنهاناش چه زود! چه زود! ستبر می شود.
چه زود! دردا چه زود انسان، به مجسمهای زنده تبدیل میشود.
مه، ۱۹۸۹ --- جسارت
جسارت در نخستین جهش، مرگ را واپس می نهد. جسارت، بمبِیست پنهان در کلمه.
جسارت دشتِ بایری را با فشاندن چند کلمه سبز می کند؛ مال تو می کند.
مه، ۱۹۹۱ ---- با کار زیبا می شوی
با کار زیبا می شوی و می رسد آن لحظهای که بتوانی با دستهای بلندِ کلمه، آسمان و ستاره ها را در نفسی به میل خود مزیّن کنی.
با کار زیبا می شوی و می رسد آن لحظهای که بتوانی روی دوشِ چند کلمه دستات را به ماه بچسبانی. کلمهای را در لحظهای بدرخشانی و سکوتِ ژرفی را با چند کلمه به هلهله مبدّل کنی.
با کار زیبا می شوی! و می رسد آن لحظهای که بتوانی ریسمانِ کلمه رابا چرخشی به کنگرهی آینده پرت کنی.
اکتبر، ۱۹۹۰ ---- کلمه و عطوفت
هنوز نفس می کشم و سرم روی شانهی کلمه است و کلمه، چه عطوفتی دارد انگار مادریست که در من حلول کردهاست. در خنده، مواظبام است در گریه، مواظبام است
در نومیدی، فصل ها و منظره ها را به میل و دلخواهِ من تغییر می دهد و در تنهائی، دُرُست روبروی من می نشیند.
آوریل، ۱۹۹۱
|