|
آذرخش
آبی عشق |
رضا
فرمند |
|
|
(۱۶۶شعر کوتاه) ۱ عشق،
آذرخش
ناگهان زمان
در واژههاست! ۲ عشق،
دریافتن
ناگهانِ
اقتصادِ
زمان است: عطش
زیستن است؛
عطش درآغوش
کشیدن! ۳ عشق،
پرواز
ناگهان همهی
رویاهاست! ۴ عشق،
آبیترین
گردبادهاست! عشق،
آبیترین
آذرخشهاست! ۵ عشق،
پرندهایست
که ناگهان در
دل بزرگ میشود؛ و
بالهای بیتابش
را از پوستهی
واژهها
بیرون میکشد ۶ عشق،
پُر شدن از
هیجان پرواز
است! عشق،
پُر شدن از
هیجان بازیست! ۷ عشق،
دگردیسی دل
به پرنده است! عشق،
دگردیسی دل
به توفان است! عشق،
دگردیسی دل
به پروانه
است! عشق،
دگردیسی چشم
به آسمان است! ۸ عشق،
زنگ پروازی
در شتابِ
سنگین مرگ
است! ۹ عشق،
رنگینکمان
خواهشهاست! ۱۰ عشق،
رستاخیز
ناگهان همهی
پاسخهاست! ۱۱ عشق،
پیشامدیست
که همزمان در
زمین و
آسمان، رخ میدهد! ۱۲ عشق،
معجزهایست
که روی میدهد! ۱۳ عشق،
پناهگاهی در
لبخند است عشق،
پناهگاهی در
چشم است عشق،
پناهگاهی در
واژه است عشق،
پناهگاهی در
هماغوشیست! ۱۴ عشق،
ناگهان چشمهی
زندگی را
نشان میدهد! عشق،
ناگهان ساحل
زندگی را
نشان میدهد! ۱۵ عشق،
لطیفترین
دانشهاست! ۱۶ عشق،
زیباترین
شعر هورمنهاست! ۱۷ عشق،
خود، جهانی
نرم است! عشق،
خود،
پیامبری نرم
است! عشق،
خود، خدایی
نرم است! ۱۸ عشق،
چکیدهی همهی
نگاهها به
غروب است! ۱۹ عشق،
پنجرهایست
که ناگهان به
همهی چشماندازها
باز میشود ۲۰ عشق،
نام دیگر صلح
است! عشق،
نام دیکر
پرواز است! عشق،
نام دیگر
زیباییست! ۲۱ عشق،
رسیدن
ناگهان وقت
است! عشق،
پروژهی
نجات جوانیست! ۲۲ عشق،
کلیدِ تن به
جوانیست! عشق،
کلیدِ تن به
رهاییست! ۲۳ عشق،
پروژهی
نجات تن است! عشق،
پروژهی
نجات جوانیست! ۲۴ در
کجای زمان،
زیبایی را میتوان
تازه نگه
داشت؟ ۲۵ عشق،
بانگ زیباییست! عشق،
بانگ جوانیست! عشق،
بانگ شتاب
است! ۲۶ چین
و چروک،
جغرافیای
روشن مرگ است! عشق،
تن را از بنبستِ
وحشتناکاش
نجات میدهد. ۲۷ عشق،
یار را از
زمان به واژهها
میکوچاند! ۲۸ عشق،
کیمیاییست
که یار را در
واژهها
جوان نگه میدارد عشق،
کیمیاییست
که چین و چروک
یار را پاک میکند ۲۹ درخشش
عشق، موریانههای
زمان را از
زیبایی، دور
میکند ۳۰ عشق،
پرندههای
تن را آزاد میکند عشق،
پرندههای
جان را آزاد
میکند ۳۱ عشق،
رخدادها را
در واژهها
دستهبندی
میکند؛ و
راههای
آینده را باز
نگه میدارد ۳۲ عشق،
ایماژیست
که شعرت را
روشن میکند عشق،
فرازیست
که داستانات
را کامل میکند ۳۳ عشق،
کیمیاییست
که زندگی را
لطیف میکند عشق
و هنرهایش ۳۴ عشق،
معنای زندگی
را به آسمان
پرت میکند! ۳۵ عشق،
هنریست که
یار را کامل
می کند! ۳۶ عشق،
هنریست که
زنی را
زیباترین
زنان میکند ۳۷ عشق،
با یک گل،
بهار میکند! ۳۸ عشق،
تپش دل را به
نگاه میبرد؛
به گوش میبرد؛
به
چشم میبرد؛
به واژه میبرد: عشق،
دلش در هزار
جای تن میزند! عشق،
دلش در هزار
جای جان میزند! ۳۹ عشق،
همیشه یک
آسمان از
دغدغه
بلندتر است ۴۰ عشق،
مثل خواب در
بیداریست برای
هشیاری خوب
است! ۴۱ کهربای
نیرومندِ
عشق شتابها
را به خویش میکشد رویاها
را به خویش میکشد ۴۲ انرژی
عشق، از
سرشتِ آغاز
است! انرژی
عشق، از
سرشتِ پرواز
است! ۴۳ عشق،
تو را میدواند
و به درختان
میرساند عشق،
تو را می
دواند و به
پرندگان میرساند عشق،
تو را میدواند
و به زندگی میرساند ۴۴ در
دوست داشتن
است که انسان
نرم میشود و
میتواند به
زیباترین
شکلی با
زندگی
بیامیزد ۴۵ عشق،
ساده است، با
اینهمه
آسمان را
معنا میکند! عشق،
ساده است، با
اینهمه زمان
را معنا را میکند! ۴۶ عشق
پُر از هوای
آینده است ششهای
واژهها را
پاک میکند ۴۷ عشق،
بزرگترین
شاعر جهان
است! ۴۸ عشق،
نگاه را از
سرگردانی
نجات میدهد ۴۹ عشق،
بیمهی
آرامش است! عشق
و واژهها ۵۰ عشق،
واژههایش
را به آسمان
پرت میکند، -
زود باید آن
را بخوانی! ۵۱ عشق،
واژههایش
رهاست و
معنایش
همیشه پَرمیزند ۵۲ عشق،
گونهای
شکفتن
ناگهان در
واژههاست! عشق،
گونهای
پریدن
ناگهان از
واژههاست! ۵۳ عشق،
با واژههای
ماه میاندیشد؛
با
واژههای
درخت، گل،
باران عشق،
با واژههای
شهاب میاندیشد با
واژههای
ستاره،
رنگینکمان. ۵۴ عشق،
با واژههای
خودش میاندیشد! ۵۵ عشق،
بهار واژههاست با شعرهای
شکفته، با
سکوتهای
سبز! ۵۶ تا
واژه نشکفد
تن نمیخندد تن،
کوچکترین
واژهی
انسان است! تن،
یک چهره بیش
ندارد طبیعتِ
عشق در واژههاست! ۵۷ عشق،
مشعلیست
لطیف که در
واژهها
روشن میشود! ۵۸ عشق،
بارانیست
که همهی
واژهها را
نرم میکند ۵۹ عشق،
شعر مشترکِ
واژهها و
هورمونهاست! ۶۰ عشق،
شعریست که
هورمنها بر
آسمان مینویسند! عشق، شعریست
که واژهها
بر شتاب مینویسند! ۶۱ عشق،
خانهایست
که در واژهها
روشن میماند عشق،
باغیست که
در واژهها
سبز میماند عشق،
آسمانیست
که در واژهها
آبی میماند ۶۲ کهربای
عشق،
زیباترین
واژهها را
به خویش میکشد! ۶۳ از
پاکترین
واژههاست
که عشق به
جان، رخنه میکند ۶۴ عشق،
مرزهای واژهها
را پاک میکند و
جان را از تپش
زندگی میآکند ۶۵ عشق،
شاهپرش را به
واژههای
یار میبخشد عشق،
پروازش را در
چشمهای یار
میآزماید ۶۶ در
دوستداشتن،
همهی واژهها
فرزانه است! در
دوستداشتن،
همهی واژهها
هشیار است! ۶۷ عشق
که بالید از
زمان میدرخشد عشق
که بالید از
پیلهی
واژهها
بیرون میشود ۶۸ عشق،
مرزهای سنت و
فرهنگ را در
ژرفای خون و
واژه باز میکند ۶۹ عشق،
از روی واژهها
میپَرد؛ عشق،
معناگشاست! ۷۰ عشق،
زیباترین
واژههایش
را همچو شبنم
و گل به
سر و روی یار
میپاشد و
به سکوتِ
خودش نمیاندیشد عشق،
کور نیست! ۷۱ عشق،
چشمهایش را
در واژهها
باز میکند مگرنه
عشق، کور
نیست! ۷۲ عشق،
چشمهایش را
در آسمان باز
میکند مگرنه
عشق، کور
نیست! ۷۳ از
شتابهای
خوشیست که
چشمهای
عشق، بسته
میشود! مگرنه
عشق، کور
نیست! عشق
و دیوانگی ۷۴ عشق،
چنان برهنه
میشود که میگویند
دیوانه است! ۷۵ عشق،
از آسمان،
دیوانه شدن
است! عشق،
از بهار،
دیوانه شدن
است! عشق،
از شتاب،
دیوانه شدن
است! ۷۶ عشق،
نمیخواهد
دیوانگی کند زمان
است که
ناگهان در
واژههایش
باز میشود عشق،
نمیخواهد
دیوانگی کند شتاب
است که
ناگهان در
واژههایش
باز میشود ۷۷ همینکه
عاشق شوی ماه
و ستاره و
دریا در تو
درنگ میکنند و
تو دیوانه میشوی! ۷۸ عشق
تا مرزهای
دیوانگی پیش
میرود تا
هر چه بیشتر
از یار پُر
شود. عاشق
شدهای! ۷۹ در
گامهایت
اگر پَر در
بیاوری،
عاشق شدهای! در
واژههایت
اگر پَر در
بیاوری،
عاشق شدهای! ۸۰ عاشق
شدن، کودک
شدن است یافتن
سُرسُرهی
بلندِ واژههاست! ۸۱ عاشق
شدن، خواهر
شدن با ماه و
پرنده و
آهوست! ۸۲ عاشق
شدن، شناور
شدن در
موسیقی
آسمان است! ۸۳ عاشق
شدن، گونهای
رها شدن است! گونهای
به معنا
پیوستن! ۸۴ عاشق
شدن به
سراشیبی اوج
افتادن است! ۸۵ همینکه
عاشق شوی
همبالای
زندگی میشوی و
دستات
ناگهان به
بلندترین
شاخهی واژهها
میرسد عشق
و خالیهای
انسان ۸۶ خالیهای
پنهان جان را
شتابهای
عشق، پدیدار
میکند پس
از نوازشهای
عشق ۸۷ دلی
که عشق را
چشیده باشد
به اوج خو میکند! دلی
که عشق را
چشیده باشد
به نان و خورش
بسنده نمیکند
عشق
و هماغوشی ۸۸ عشق،
نگهبان آتش
هماغوشیست! عشق،
نگهبان بهار
تن است! ۸۹ هماغوشی، برافروختن
لطیفترین
آتشهاست! ۹۰ لکنت
زبان دوستداشتن پس
از بوسه و
هماغوشی خوب
میشود ۹۱ عشق،
سختترین
پُرسشها را در
سایشهای
هماغوشی نرم
میکند ۹۲ عشق
میگوید که
تن، بالاتر
از تن است و
بوسه، تنها «فشار
دو لب» نیست! ۹۳ عشق،
تن را به
آسمان میبَرد
و میبوسد عشق،
لب را به
آسمان میبَرد
و میبوسد عشق،
تن را به زمان
میبَرد و میبوسد ۹۴ عشق،
شعریست که
میتوان او
را بوسید عشق،
شعریست که میتوان
با او همبستر
شد عشق،
شعری زنده
است! ۹۵ عشق،
درمانی از
بوسه است عشق،
درمانی از
نوازش است عشق
؛ درمانی از
هماغوشیست ۹۶ نوازش،
ادامهی
واژه است بوسه،
ادامهی
واژه است آنجا
که واژهها
درمیمانند بوسه
و نوازش آغاز
میشود ۹۷ بوسهای
به همهی
واژهها نشت
میکند عشق،
شوخی نیست! ۹۸ در
هماغوشی،
همهی واژهها
معنا میشوند در
هماغوشی،
همهی واژهها
پَر میزنند زنان
و معنای شعر
زمین ۹۹ زنان
از معنای شعر
زمین دور نمیشوند! |