|
مرا به خواب نسپار
من از صدای تو غمگین ترم
و زمان از هر دویمان صبورتر
طول این آسمان و گستاخی این راه
در شاعرانگیام
جا نمیگیرد
چرا من از رسیدن ایستادهام
و تو از آمدن، نمی رسی ؟
خواب را به من حواله نکن!
تو در بیداری دستهای من از شعر زاده شدی
نام مرا خواندی و بارش رعشهی
صدایت
تنم را تارتار نواخت
مرا به خواب نسپار که این نشئگی مجاز
مرا ارضا نمیکند
!
من با طعم لبهای تو عروسک بازی میکنم
و لای تنت مرد دیوانهای
را میگردم
که گرسنگیام
را یک دل سیر میفهمد
می خواهم تب تلخ نفسنفس
زدنم را
روی گونههای
تو محو کنم
و از اشتراک جای خوابمان چنان جذر بگیرم
که یا تو در من مچاله شوی
یا من در تو خلاصه .
جهل این معادله روزی معلوم خواهد شد
اگر من از رسیدن نایستم
وتو از آمدن برسی .
۲۸ سپتامبر ۱۳۸۸
-------------------
برگرفته از: اخبار روز
|