به
گونه ای ديگر
من
از اسارت
«آری» خود
رها ر می کنم
ترا،
تو نيز
از چنبر تنگ
پيله تن من به
درآ
و رها کن خود
را
بر اعتمادِ
بال هايم،
بر حتميت
پروازم
رها کن خود را.
با من بيا
بگذار
ميهمانت کنم
از نزديک
به حيرت ساکت
ستاره ها
در فضای بی
کرانهی
منظومه
که در رفتن و
رفتن و
رفتن
قانون
افسانههای
هفتگانه
بی اثر می
ماند.
بگذار
ميهمانت کنم
به چراغانی
فلسهای
رنگی
به موج نرم
بالهها،
دنبالهها،
به رقص سبز
خزه
که در رهايی
بی اضطراب
آنها
قانون تعلق
بی اثر میماند.
بگذار
ميهانت کنم
در يک شب
مهتابی، از
دور
به جشن
سنگوارههای
ساکن کوه
که در تپش
صبور خاطرات
جاريشان
قانون پارهخط
هستی من و تو
بی اثر میماند.
خود را رها کن
و بيا با من
به همخوابگی
بیترس
گَرده ها
به شکوه اشکانگيز
زايش اهالیِ
جنگل
که در
معصوميت
بسترهاشان
قانون سنگی
شرم
بی اثر میماند.
بگذار
ميهمانت کنم
به حرير
نوازش يال
بلند آن اسب
سفيد
که در دشتهای
دور
با من دوستی
دارد
و در زلال
آشنايیاش
قانون موقت
هر عاشقانهای
بی آثر میماند.
ای مرد
از چنبر تنگ
پيلهی تن من
رها کن خود را
و شستشو کن
خود را
در دوام جاری
مهربانی من
که در جوشش
نغمهساز
اين چشمه
طنين اهتزاز
پرچم های
سفيد تزوير
بی
اثر میماند.
۱۳۶۶
برگرفته
از مجموعه
شعر از خفای «خود».
انتشارات
مزدا، ۱۹۸۸
|