|
فاروق
امیری |
||
|
آمستردام ۱ لميده در
بستر آب ها آرام کانال ها گرد
نافش گرم تجربهای
کهن آمستردام زنبوری در
ويترين شب شکسته از
انتظار
آفتابگردان در عريانی
معصوم صياد و حجاب
باستانی دام آمستردام خروج پرده بر
تماشا و آسيای بی
حيا شکوفهی
ناقوسی بر
بام. ۲ بازگشتی اگر
بود ديوان ها
درخت می شدند ای غول های
پير! بی خود
نميريد من شاعری بی
مناسبتم ۳ سبکای نفسی
تازه بر شانه های
لايه های هوا شفای زخم
اکسيژنی آنگاه که
زخمه بر
گلوگاه می
زنی آنجا که تار
لطف در چنگ بود تو پود شکل خودش
می شود که از شکل های
توست دو آفتاب
جوان از گريبانت
خيرهاند به ماهيت
قديم و يگانهی
ماهت مزامير
کشميری بام جهان به قدر قدر تو
بالاست. ۴ ای دهانت
سالی خوش برکت باغ ها در سينهی
توست آن انحنای
بزرگوار
شير و شکر که آب های
اساطيری به
آنجا می ريزند و سرچشمهی
خيالست. ای ميوهی
چشمانت شب تابستان
شمال ای ستارهی
بارانی که
عمر جهان را
ممکن می کنی ای جوانی
عالم اجرام مرا
بفشار و فرو
بکش ای هندسهی
ساده طاق های مرا
نصرت کن. از نشریهی «خط»
شماره ۹
|