|
من
تشتهام
در
پشت درهّها
رودخانه ای
جاری ست
می رود به
سمتی که دريا
می شورد
روخانهای
جاریست
و من هميشه
تشنهام
شهر را دور می
زنم
ازکوچه ای که
به سمت رود می
رود
بايد دويده
باشم
بايد در
امتدادی که
به رودخانه
می رسد
تند دويده
باشم و
دستهای خشکم
را
در آب جاری
رود شسته
باشم
من تشنهام
و زبانم در
حجم خشک
دهانم سخت می
سوزد
پاهايم بر
سنگ فرش کوچه
های قديمی
اندام
نااميد تنم
را، قلبم را
با خود به سمت
رود می برد
و من نگران
رودخانه ام
آيا در
آستانه افق،
دريا را می
بوسد
يا در شکاف
لحظهای به
دام می افتد
و پخش می شود
پخش می شود آن
قدر که زير
تابش خورشيد
بخار شود
و جز گودال
های کوچک آب،
هيچ نماند
و ماهی ها...
من تشنهام و
دستهايم
تشنهاند
و لبهايم
هيچ آوازی به
ياد ندارند
جز تکرارِ
من تشنهام
از کلاغها
راه را
نخواهم
پرسيد
آنها در
انتظارنشستهاند
و من میترسم
که بوی دريا
وسوسه ای
برای مرگ
ماهیها
باشد
و دريا...
بايد دويده
باشم
تا در آب
رودخانه
ديده باشم
چون آينهای
صورتم را که
سبز می شود
و بازی شاد
ماهیها
می خندم؛ می
خندم
از رود می
نوشم آن قدر
که رگهايم
از رود پر
شوند
و خود رود شوم
اما من تشنهام
من تشنهام
و می دوم
از کوچه ها به
سمت خيابان
پهن می روم
آنجا جمعيتی
در انتظار
قطاریست
که به سمت رود
می رود
و رودی که به
سمت دريا میرود
من بايد
ايستاده
باشم
و قطار....
دستهايم را
باز می کنم،
آغوش میکنم
دهان خود را
گشودهام و
فلسهايم
در زير تابش
داغ خورشيد
ذوب میشوند
بايد که خواب
ديده باشم
من صورتم را
کجا شستهام
من تشنهام.
13
آذر 1388 03:37
برگرفته
از: روشنگری
|